تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد
                                           

     مکه شهر معروف و قدیمی کشور عربستان سعودی در حجاز نزدیک دریای سرخ (بحر احمر ) است که بوسیله بندر جده به آن دریا مربوط می گردد. این شهر زیارتگاه و قبله مسلمانان جهان است و هر سال عده زیادی از اطراف و اکناف کشورهای اسلامی برای زیارت خانه کعبه در ماه ذیحجه الحرام به آن شهر سفر می کنند . شهر مکه پیش از ظهور دعوت اسلامی به خاطر خانه کعبه از مراکز مهم تجارت و ثروت شبه جزیزه عربستان بود و بازار مشهوری بنام "عکاظ" داشت . فتح مکه توسط مسلمانان ، در سال هشتم هجری اتفاق افتاد.

   (برگرفته از کتاب فرهنگ فارسی معین - نوشته دکتر محمد معین - انتشارات امیر کبیر - چاپ نهم - ۱۳۷۵ ) 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 16:42  توسط لیلا باباخانی  | 

     ابو سعید مقداد بن عمرو کندی بهرائی از سابقین در اسلام و از افراد اندکی است که در روزهای سخت و هراس آور ، دعوت به اسلام گردید و چنان در دین و عقیده خویش استقامت نشان داد که شخصیتهای صدر اسلام را بشگفتی افکند ، روزی به عبدالرحمن بن عوف گفت: بخدا این داستانی را که برای خاندان پیغمبر (ص) پس از در گذشت او پیش آمد در هیچ جا سراغ ندارم . عبدالرحمن گفت: به این موضوع چکار داری؟ ، مقداد گفت: بخدا سوگند من آنان را دوست دارم چون پیامبر (ص) دوستشان داشت و مرا از آنان وجد و شوری در دل است که اکنون اظهار نتوانم کرد تا اینکه اجتماعی فراهم آید و حق آنان و میراث رسول را از دست دیگران بگیرد.
     عبدالرحمن گفت: من خودم را بواسطه تو به زحمت انداختم . مقداد گفت: تو مردی را کنارزدی که بحق فرمان می داد و به عدالت و حفظ حقوق اجتماع در میان جامعه رفتار می کرد در اینجا عبدالرحمن بوی پرخاش می کند و می گوید این سخن را به مردم مگو ( مبادا افکار روشن شود ) باری این اثیر در "اسدالغابه" نسب وی را تا جد بیست و یکمش ذکر می کند و می گوید: او را مقداد بن اسود می گفتند چون اسود بن عبد یغوب زهری او را پسر خود خوانده بود و نیز کندیش می گفتند چون با طایفه بنی کنده هم پیمان شده بود سپس اضافه می کند که احمد بن صالح مصری گفته: وی حضرمی است و پدرش باکنده هم پیمان گشت و بکندی خوانده شد ولی صحیح این است که مقداد بهراوی است.
     مقداد به حبشه مهاجرت کرد سپس به مکه باز گشت و در هجرت پیغمبر (ص) به مدینه نتوانست همراه باشد لذا در آنجا درنگ کرد تا اینکه پیغمبر (ص) عبید بن حارث را با گروهی فرستاد آنان با جمعیتی که عکرمه بن ابی جهل امیرشان بود به هم رسیدند .
     مقداد و عتبه بن غزوان هم با این گروه مشرکین از مکه بیرون آمدند تا بدینوسیله به مسلمین بپیوندند این دو دسته به هم بر خوردند ولی جنگ واقع نگشت و مقداد و عتبه از آنان جدا گشته و به مسلمانان ملحق شدند .
     مقداد در تمام جنگها شرکت کرد و از جمله جنگ بدر بود که در آن غزوه موقعیتی نمایان داشت و گفته شده که تنها فرد سوار در آن جنگ مقداد بود هنگامی که پیغمبر (ص) به طرف بدر حرکت می کرد خبری رسید که کفار قریش برای مقاومت و جلوگیری بسیج کرده اند ، پیغمبر (ص) با مردم مشورت کرد که چه کنند؟ ابن اثیر می گوید: ابوبکر و عمر سخن نیکو گفتند ، اما مقداد بپا خاست و گفت: یا رسول الله (ص) آنچه را که خداوند امر فرموده اجرا ساز ، ما با تو هستیم .
     فضائل و مناقب مقداد چنانکه ابن اثیر می گوید بسیار است پاره ای از آنها را شیخ بزرگوار محمد بن نعمان مفید در کتاب "اختصاص" وعلامه مجلسی در "بحار" و محدث قمی در "منتهی الامال" و ابن اثیر در "اسد الغابه فی معرفه الصحابه" آورده اند و از جمله این حدیث است که ابن اثیر از حافظ ابو عیسی ترمذی نقل کرده که پیغمبر (ص) فرمود: خدای عزوجل مرا به دوستی چهار کس امر کرده و خبرم داده که آن چهار نفر را دوست دارم . گفتند: کیانند ؟ فرمود: علی (سه مرتبه تکرار کرد ) و ابوذر و مقداد و سلمان .
     مقداد در راه توسعه اسلام و استقرار حق و حقیقت در جای خویش پیوسته می کوشید و از این راه می توان به بلندی فکر و بزرگی روح و دوراندیشی و انساندوستی او پی برد . پس از در گذشت پیغمبر (ص) خویش را بسی به زحمت انداخت و در راه استقرار خلافت در قرار گاه اصلی آن اقدامها کرد و مکرر در مجامع اصحاب و مسجد پیغمبر (ص) و غیر آن اشخاص را گرد هم جمع می کرد و با سخنانی پخته و نصایحی بیدار کننده و سوز و گدازی فراوان افکار را بیدار می کرد.
     مقداد دلی روشن و پاک داشت که اعتقادات حقه خود را بدان تکیه داده بود و در راه محبت علی (ع) و اطاعت فرمان وی ضرب المثل بود .
     مقداد به سال 33 هجری در گذشت . ابن اثیر و علامه امینی گفته اند که عمر هنگام وفات هفتاد سال بوده است بنابراین ولادت وی 24 سال قبل از بعثت بوده است. 
    باری مقداد به گفته محدث قمی از ارکان اربعه و بسیار عظیم القدر و شریف المنزله است و دینداری و شجاعت او از آن افزون است که به تحریر آید. درود بر روان تابناک مقداد ، درود بر آن روح پهناور که در کالبدی پاک همواره به عشق بر قراری خلافت و عدالت عمومی اوج می گرفت و پیوسته با طلوع و غروب ماه و گذشت تیره شبان بیاد اطفال یتیم بود و برای احیای حقوق اجتماع در راه استقرار خلافت علی (ع) می کوشید امروز هم که خورشید می درخشد اشعه خود را بر مزار او به عنوان خوابگاه یک انسان بزرگ و یک طرفدار حقوق عمومی و حکومت الهی نثار می کند.
  
      (برگرفته از کتاب یاران پیامبر - نوشته غلامرضا قدسی - انتشارات بعثت ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:59  توسط لیلا باباخانی  | 

    هیچ چیز به اندازه عظمت " روحهای بزرگ " ، انسان را تحت تاثیر قرار نمی دهد.
    جوان ، در پی الگویی است که با معیار و راهنما قرار دادن آن ، به " چگونه بودن " و " چگونه زیستن " خود ، شکل و جهت دهد . بزرگان نیز چنین اند ؛ اما این ویژگی تاثیر پذیری از سرمشقها ، در سنین کودکی و نوجوانی و جوانی بیشتر است.
    تاریخ اسلام ، سرشار از چهره هایی است که هر کدام دنیایی از عظمت و پاکی و قهرمانی را در خود دارند. اصحاب با ایمان و فداکار رسول خدا (ص) و یاران با اخلاص امیر مومنان (ع) و شاگردان و اصحاب خود ساخته امامان دیگر ، هر یک به نوبه خود ، ارزشها را به ما الهام می دهند و روح ما را به تعالی و عروج می کشند.
    اما " عمار یاسر " ، در این میان از بارزترین شخصیتهای مومن و وفادار و وفاکار در راه حق و رسالت و ولایت است. تاریخ شهامتهای مسلمانان صدر اسلام و جانبازیهای یاران عاشق علی (ع) به حماسه های این یار همیشه در پیکار امیر مومنان ، آراسته است.
    گاهی حوادث ، بستر مناسبی برای رشد و شکوفایی انسانها می گردد و دست تقدیر ، ناخواسته برای انسان سعادتی جاویدان را رقم می زند.
    سر گذشت مسلمان شدن " عمار " نیز چنین بود.
    پس از خشکسالی و فقری که سالیان طولانی " یمن " را فرا گرفته بود ، زندگی دوباره جان می گرفت " یاسر " به همراه دو برادرش ، برای یافتن برادر دیگرشان که در اثر قحطی از آنان جدا شده بود به "مکه " آمدند و پس از جستجوهای بسیار که از یافتن او مایوس شدند ، تصمیم گرفتند برگردند. ولی... یاسر برنگشت و در مکه ماند.مدتها گذشت . یاسر با " ابو حذیفه مخزومی " رئیس قبیله مخزوم ، هم پیمان گردید و با یکی از پاکترین کنیزان او ، به نام " سمیه " ازدواج کرد " عمار " ثمره این ازدواج بود.
    عمار بزرگ می شد و جامعه را ستم فرا گرفته بود و مردم چشم به راه ظهور مصلحی الهی بودند که آنان را از آن تیره روزی نجات دهد.
    حضرت محمد (ص) به نبوت مبعوث شد. عمار ، همراه با پدر و مادرش از اولین کسانی بودند که مسلمان شدند و در رکاب پیامبر ، پر افتخارترین حماسه های مقاومت و صبر و فداکاری را آفریدند.
    صحرای گرم و سوزان حجاز ، شنهای تقتیده صحرا و آفتاب داغ نیمروز ، شاهد صبر قهرمانانه یاسر و سمیه ، این پیر مرد و پیرزن نستوه و مومن بود. شکنجه هایی که این زن و مرد ، در راه ایمان و عقیده اسلامی خود متحمل می شدند دل سنگ را آب می کرد و رسول گرامی اسلام (ص) هر روز با دیدن آنان در شکنجه گاه ، نوید بهشت به آنان می داد و دعوت به پایداری و صبر می کرد مشرکان قریش با دیدن این صحنه ، بر شکنجه ها می افزودند ولی اینان ، همچنان چشم بر لبان پیامبر دوخته ، مشتاق شنیدن کلام خدا از زبان رسول الله بودند.
    صبر و مقاومت خاندان یاسر ، مشرکان را به ستوه آورد و در نهایت ، یاسر و سمیه زیر بی رحمانه ترین شکنجه ها و شلاقهای ابوجهل و ایادی او به شهادت رسیدند و اینان ، اولین شهیدان اسلام بودند که به ملکوت اعلا پیوستند و صفحات تاریخ اسلام را با خونشان رنگین نمودند.
    " عمار " ، فرزند جوان این دو قهرمان که خود تقیه نمود و نجات یافت شاهد شکنجه شدن و شهادت پدر و مادر خویش به دست جلادان بود و چون قدرت دفاع از خود و پدر و مادرش را نداشت ، متحمل ضربه های روحی شدیدی می شد ، عمار در زیر شکنجه ها ناچار شد برای حفظ جان خویش ، سخنی را که مشرکان می خواستند بگوید ، ولی قلبش مالامال از ایمان و عشق به خدا بود. او را وادار کردند که کلامی کفر آمیز بر زبان بگوید. هر چند خودش در رویارویی با پیامبر خدا شرمنده شد ، ولی آیه قرآن نازل شد و رفتار تقیه آمیز او را ستود و بر ایمان قلبی او گواهی داد.
     عمار جزء اولین گروهی بود که به دستور پیامبر (ص) به حبشه مهاجرت کردند ، تا هم از آزار قریش در امان باشند و هم در آن جا به تبلیغ اسلام بپردازند.
     پس از هجرت پیامبر اسلام به مدینه ، عمار هم همراه جمعی از مهاجران به آن حضرت پیوست و در ساختن مسجد که مسلمانان ، سنگها را از اطراف می آوردند ، عمار به اندازه دو نفر سنگ حمل می کرد .
     پیامبر (ص) به او فرمودند:
               عمار این قدر به خودت زحمت مده .
    عمار می گفت : دوست دارم در ساختن این مسجد بیش از این کار کنم.
    پیامبر (ص) دستی به شانه عمار زد و فرمود :
               " تو اهل بهشتی ، و گروهی ستمکار تو را می کشند."

      {برگرفته از کتاب " عمار یاسر " - نویسنده : جواد محدثی - ناشر : دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - چاپ دوم - ۱۳۷۶}           

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:44  توسط لیلا باباخانی  | 
                                               

      شهر مدینه ، جایی که مرقد و مسجد پیامبر اکرم (ص) در آن قرار دارد ، زائران زیادی را به سوی خود جلب می کند. در دوازدهم ربیع الاول سال سیزدهم بعثت (20 سپتامبر سال 622 میلادی ) پیامبر (ص) و یارانش از مکه به مدینه آمدند . این سفر به نام "هجرت" مشهور ، و مبداء تاریخ و تقویم مسلمانان است. هنگامی که حضرت محمد (ص) و یارانش هجرت کردند ، دو یتیم به نام " سهل " و " سهیل" قطعه ای زمین را به عنوان هدیه به پیامبر دادند تا در آنجا مسجد بسازد . پیامبر زمین را از آنها به قیمت 10 دینار خرید و خودش با کمک مسلمانان با تنه های درخت خرما مسجدی در آنجا بنا کرد.
     از آن زمان به بعد ، مسجد بزرگ تر و بزرگ تر شده است. خانه پیامبر نیز در داخل مسجد بود ، او در آنجا به عبادت مشغول بود و مردم برای شنیدن آیات قرآن و سخنان او در آنجا جمع می شدند . آنجا جایی بود که قسمت زیادی از قرآن کریم بر پیامبر نازل شد. با وجود اینکه زیارت پیامبر و مسجد مدینه جزء مناسک حج نیست ، زائران به احترام پیامبر ، برای عبادت و دیدار از مکانهای تاریخی و زیارتی ، چند روزی در آنجا اقامت می کنند.

     (برگرفته از کتاب حج - نوشته ثانی اثنین خان - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - 1384)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:40  توسط لیلا باباخانی  | 

     امیر المومنین علی (ع) فرزند ابوطالب و جد او عبد المطلب پسر هاشم است . مادرش فاطمه ، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است .
     کنیه مشهور او ابوالحسن و لقب هایش فراوان است. از آن لقب ها آنچه میان ایرانیان شهرت دارد اسدالله و حیدر است.
     لقب اسدالله را رسول خدا (ص) بدو داد و مادرش وی را حیدر خواند .
     ولادت او را روز جمعه سیزدهم رجب نوشته اند . عالمان شیعه عموما و گروهی از دانشمندان سنت و جماعت نوشته اند: علی (ع) در سن سی سالگی رسول خدا (ص) در کعبه متولد شد.
     در روز هیجدهم ذوالحجه سال دهم هجرت که به واقعه غدیر معروف است ، خلافت وی بر همه مسلمانان اعلام گردید. و به جانشینی و وصایت رسول خدا (ص) گماشته شد.
     علی (ع) پیوسته در کنار پیغمبر (ص) بود و نگهبانی او می نمود ابن ابی الحدید از امام محمد بن حبیب آورده است: " ابوطالب بر جان پیغمبر (ص) می تر سید . بسا شب هنگام نزد بستر او می رفت و او را بر می خیزاند و علی را به جای وی می خواباند. "
     شبی علی گفت: " من کشته خواهم شد. " ابوطالب در چند بیت بدو چنین گفت: " پسرم ! شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر زنده ای می میرد . بلایی است دشوار اما خدا خواسته است دوستی فدای دوستی شود. دوستی والا گهر ، کریم و نجیب . اگر مرگی رسید تنها برای تو نیست ، هر زنده ای می میرد. "
     علی چنین پاسخ می دهد: " مرا در یاری احمد شکیبایی می فرمایی ؟ بخدا آنچه گفتم از بیم نبود . من دوست می دارم یاری مرا ببینی و بدانی . من پیوسته فرمان بردار تو هستم ، من احمد را که در کودکی و جوانی ستوده است برای رضای خدا یاری می کنم. "
     همچنین هنگامی که قریش بنی هاشم را در شعب ابو طالب در بندان کردند ، ابوطالب در جمله آنان بود . او علی را به نگهبانی محمد سفارش می نمود.
     علی (ع) علاوه بر شرکت در غزوه ها که رسول خدا (ص) خود در آنها حاضر بود ، فرماندهی چند سریه را به عهده داشت. از آن جمله سریه ای است که در سال ششم هجری به سوی بنی سعد به فدک روانه شد . به رسول خدا خبر دادند ،بنی سعد می خواهند یهودیان خیبر را یاری دهند . پیغمبر علی (ع) را با صد تن به سر وقت آنان فرستاد . علی با مردم خود شبها راه می رفت و روز را کمین می کرد چون به آبی که " همج " نام داشت و میان خیبر و فدک بود رسید مردی را دید و از او حال بنی سعد را پرسید . گفت: " اگر مرا امان دهید شما را به سر وقت آنان می برم . " چون امانش دادند وی آنان را بر سر بنی سعد برد و در این سریه غنیمت قابل ملاحظه ای به دست مسلمانان افتاد.
     همچنین در سال دهم هجرت رسول خدا (ص) ، را به یمن فرستاد . پیش از آن خالد پسر ولید را برای مسلمان کردن آنان بدانجا فرستاده بود. اما نپذیرفته بودند. علی (ع) با نامه رسول خدا بدانجا رفت و نامه را بر مردن آن سرزمین خواند . قبیله همدان همگی در یک روز اسلام آوردند. علی داستان را برای رسول خدا (ص) نوشت و پیغمبر سه بار فرمود: " سلام بر مردم همدان باد. " سپس مردم یمن پی در پی رو به اسلام آوردند و علی (ع) به پیغمبر (ص) نامه نوشت و رسول الله شکر خدای را به جای آورد.
     در سال دهم رسول خدا به حج رفت و احکام آن را به مردم تعلیم فرمود و در خطبه معروف خود گفت: " مردم! نمی دانم شاید سالی دیگر شما را در اینجا ببینم یا نه ، از امروز خون و مال شما بر یکدیگر حرام است تا آنکه خدا را دیدار کنید."
     هنگام بازگشت از مکه در منزل مجحفه (آنجا که کاروان ها از یکدیگر جدا می شوند ) به امر خدا مردمان را ایستاداند و در آن مجمع علی (ع) را به جانشینی خود به آنان شناساند و فرمود: " هر کس من مولای اویم علی مولای اوست. "
     چنانکه نوشته شد جانشینی علی سالها پیش انجام گرفته بود ، اما آن مجمع در مکه و جمع خاندان هاشم بود ، و سالها از آن می گذشت . در غدیر خم آن مطلب به اطلاع عموم مسلمانان رسید . حدیث غدیر آنچنان شهرت دارد که کمتر مورخی آن را نیاورده است اما چون خود را برابر کاری که در سقیفه انجام شد دیده اند . تا آنجا که توانسته اند دست به تاویل های نادرست زده اند.

   ( برگرفته از کتاب زندگانی امیر المومنان علی "ص" (علی از زبان علی ) - نوشته سید جعفر شهیدی - انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی - چاپ دهم - سال ۱۳۷۹ )

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:3  توسط لیلا باباخانی  | 

    پیامبر (ص) فرمود:
    خدایم دوست داشتن چهار مرد را - که خود نیز آنان را دوست می دارد - تاکید کرده است: علی ، ابوذر ، مقداد و سلمان.

    نیز فرمودند:
    خدا بیامرزد ابوذر را ، تنها می زید، تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود.

    عبدالله بن مسعود ، دوست دیرینه ابوذر ، هنگام دفن او ، سخن پیامبر(ص) به خاطرش گذشت و گفت:
    درست فرمود پیامبر که تو تنها زندگی می کنی ، تنها می میری و تنها برانگیخته می شوی.

    ابودرداء می گفت:
    پیامبر (ص) ، او را امین و رازدار خویش قرار می داد و کسی را در حد او احترام نمی کرد.
 
    ابودرداء و عبدالرحمن بن غنم ، با مردی که اخبار شام را می دانست دیدار کردند. آن مرد گفت:
    خبری دارم که گفتنش را دل خوش ندارم.
    ابودرداء گفت:
    شاید خبر تبعید ابوذر است؟
    گفت: همین است.
    سپس هر یک به نشانه اندوه ، چندین بار گفتند: انا لله و انا الیه راجعون . ابودرداء گفت:
    باید مترصد عذاب الهی باشند . خدایا ، مردم ابوذر را تکذیب کردند ، اما من نمی کنم ، مردم او را خائن           شمردند ،اما من نسبت خیانت به او نمی دهم ، زیرا پیامبر (ص) او را امین می شمرد و با او همراز بود.

    ابوا سوددئلی گفته است:
    بسیاری از یاران پیامبر (ص) را دیدم ، اما همچون ابوذر نبودند .
    پیامبر (ص) در حضور ابوذر او را تکریم می کرد و در غیابش ، مورد محبت و تفقد قرار می داد.
   
    جبرئیل به پیامبر (ص) گفت:
    ابوذر در ملکوت آسمانها ، نامی تر از زمین است.
    پیامبر (ص) پرسید:
    از چه رو به این مقام رسیده است؟
    جبرئیل پاسخ گفت:
    از پارسایی در این جهان گذرا .

                                         پیمان پیامبر (ص) با ابوذر
    ابوذر خود می گفت:
    پیامبر (ص) به من فرموده که ای ابوذر ، هنگام خاک نشینی چه خواهی کرد ؟
    گفتم: هر آنچه دستورم دهید.
    فرمود:
    صبر ، صبر ، صبر ، در سلوک با مردم ، رعایتشان کنید ، اما در کارهای زشت آنان ، مخالفشان باشید.

    نیز گفت:
    در برابر پیامبر (ص) ایستاده بودم فرمود:
    ابوذر ، تو مردی نیک رفتاری ، پس از من مبتلاخواهی شد.
    پرسیدم: آیا در راه خدا؟
    فرمود :آری در راه خدا.
    گفتم: گواراست فرمان او .

    پیامبر (ص) فرمود:
    ابوذر ، خواهی دید که زمامداران ، بیت المال مسلمانان را به خود اختصاص می دهند ، در آن هنگام چه خواهی کرد؟
    گفتم:
    به خدا با شمشیر خواهم جنگید.
    فرمود:
    می خواهی بهتر از آن را برایت بگویم؟
    صبر پیشه کن تا به من بپیوندی .

    نیز فرمود:
    چه حالی خواهی داشت آن وقت که از مدینه بیرونت کنند ؟
    گفتم:
    به شام سرزمین مقدس جهاد می روم.
    فرمود:
    اگر آنجا هم راهت ندهند؟
    گفتم:
    شمشیر خود را (برای نبرد) همراه می برم.
    فرمود:
    راه بهتری هم هست ، آنچه را درباره تبعیدت شنیدی پیروی کن ،اگر چه مردی حبشی تو را تبعید کند. 

     (برگرفته از کتاب ابوذر به دور از پیرایه ها - نوشته علامه بزرگوار عبدالحسین امینی - مترجم: سید حسین حسینی - انتشارات بدر - بهار ۱۳۶۰ )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط لیلا باباخانی  | 

                               نام کتاب: بی قرار همچون باد
                               نویسنده: میترا بیات 
                               ناشر: انتشارات مدرسه 
                               موضوع: رمانی بر اساس زندگی سلمان فارسی

      ...و طناب بر تن سلمان و تنه درخت پیچید و شاخه بلند سدر بر تنه اش نشست و صدای یهودیان در گوشش طنین افکند که: بگو خدای تو کجاست؟    
     سلمان در میان نخلها ، در سبزی برگها ، در آسماه و در ذرات خاک جای پای خدا را می جست و در خود ضجه می کشید.
     مرد که ریش انبوهی داشت. جلوی چشمان سلمان ایستاد و گفت: ببین عجمی ، اگر خدای تو ، تو را نجات دهد، ما به تو ایمان می آوریم . پس خدایت را صدا بزن .
     ضربات چوب سدر سنگین تر می شد و مردان یهودی بیشتر فریاد می کشیدند که : خدایت را بخوان.
     مانا دستهای ظریف خود را بر پوست پرزخم و خون سلمان کشید و گفت: بخوان سلمان ، خدایت را بخوان.
     پرده زلال اشک ، مردمح چشمهایش را پوشانده بود. گفت: من طالب اویم اما او باید مرا بخواند ، نه من او را.
     ضربات سخت تر از همیشه بر پشتش نشست.
     بوجهل از مکه به مدینه می آمد و محمد منتظر بود او را ببیند و از خدای یگانه برایش بگوید. صدا در گوش محمد در کوچه پس کوچه های مدینه و در میان نخلها پیچید . فرشته بود یا فرشتگان ، جبرئیل بود یا فرشته ای دیگر ، سردر گوش رسول نجو امی داد: ای محمد به در بوجهل و بولهب چند روی؟ چند سال است تا تو در کنار ایشان و آنان تو را نمی بینند؟ روی گردان، دل سلمان پارسی را به دست آر و اگر درد دین می جویی ، از دل وی جوی که پیش از آن که ، تو قدم در عالم بعثت نهی ، چندین سال است که سرگردان ، گرد عالم ، در طلب تو می گردد و از هر کسی نشان تو می پرسد. هیچ ذره نماند از ذره های عالم ، که از وی نشان تو نجست ، هیچ کاروان نماند که از وی خبر تو نپرسید ، هیچ باد نماند که از آن باد نسیم وصال تو نبویید.
     باد شاخه های نخل ها را در هم می پیچید و صدای آواز جبرئیل را به گوش می رساند که می گفت : محمد ، برخیر و دل سلمان پارسی را به دست آر.
     هوا غمبار بود و نخلها سر به گریه داشتند و می گفتند: این نخلبان ماست که بارها و بارها شاخه های ترد درختان بر شانه هایش چون شلاق نشسته است و سلمان نجوا می کرد: خدایا ، چرا مرا وانهادی ، چرا؟
     از آن سوی نخلها جوانی می آمد . جوانی با شانه هایی ستبر و صدایی آشنا . نخلها او را می شناختند و سلمان نیز . با خود اندیشید : او را کجا دیده بودم ؟ چهره اش ، راه رفتنش و پیشانی بلندش . نزدیکتر آمد. در دستش هدیه ای بود ، گرد و شفاف ، چون گوی ، چیزی که بارها و بارها سلمان در خوابهایش دیده بود. یهودیان دست از زدن سلمان برداشته بودند و به دستان مرد جوان می نگریستند. مرد جوان جلو آمد . گوی شفاف را جلوی مردان یهودی گرفت و گفت: این هم طلا برای آزادی سلمان....

     داستان حاضر رمانی است بر اساس زندگی سلمان فارسی ، یکی از یاران خوب پیامبر اسلام (ص) - همان طور که دیدید این داستان بسیار جذاب و تکان دهنده است و خواننده رابر سر ذوق می آورد که داستان را ادامه بدهد - شما می توانید برای خواندن ادامه داستان ، این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه فرمایید.
     
         

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:44  توسط لیلا باباخانی  | 

    هر کس در جستجوی دنیاست، باید دانش فرا بگیرد، و هر کس به آخرت دل بسته است، باید از علم بهره گیرد، و هر کس دنیا و آخرت را با هم می خواهد، باز هم گریزی از دانش آموزی ندارد.
                                                                                     پیامبر اسلام (ص)

                                                                                     
       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:42  توسط لیلا باباخانی  | 
                                رمان زندگی پیامبر (ص)


                                 نام کتاب:         ای رسول خدا!...  
                                 نویسنده:        رضا شیرازی 
                                 ناشر:             انتشاراتپیام آزادی     


      زندگی مردان بزرگ دنیا ، روزهایی پر حادثه ، هیجان انگیز و عبرت آموز را بر صفحه تاریخ به یادگار گذاشته است ، و در میان بزرگترین مردان تاریخ ، هیچ کس به اندازه پیامبر بزرگوار اسلام - محمد(ص) - روزهایی پر موج ، حادثه دار و انقلابی نداشته است. هیچ کدام از مردان بزرگ تاریخ ، نتوانسته اند همچون او محبوب دل عاشقان خویش باشند و نقشی دگرگون کننده در تاریخ جهان را ایفا کنند.
      تا کنون، صدها جلد کتاب به زبان های گوناگون و در تمام نقاط دنیا درباره زندگی پیامبر اسلام نوشته شده است و هر کسی به اندازه توان خویش ، تصاویری از این صفحات درخشان تاریخ بشریت را ثبت کرده است.
      کتابی که اینک در حال معرفی آن هستیم ، با تکیه و استناد بر خبرها و روایت هایی که نزد علمای بزرگوار شیعه معتبر شناخته شده است ، با روش داستانی ، گوشه هایی از زندگی رسول خدا را نمایان می سازد.
      نویسنده سعی داشته تا با شیوه ای تازه ، داستان زندگانی رسول خدا را بیان کند ؛ شیوه ای که برای خواننده ملال آور و خسته کننده نباشد. برای بهره گیری بیشتر از کتاب درباره شیوه بیای داستان لازم است گفته شود:
      گوشه هایی از زندگانی پیامبر در قسمت های جداگانه که هر کدام به صورت داستانی کوتاه می باشد، نوشته شده است . این قسمت های جداگانه هر کدام به روایت یکی از چهره های مثبت یا منفی تاریخ اسلام بوده که در شکل گیری حادثه داستان ، نقش فعال یا حضوری چشمگیر داشته است. گاهی نیز داستان از زبان راویانی دیگر ، همچون "کوه نور" نقل می شود.
     البته باید توجه داشت که قسمت های جداگانه -فصل های- کتاب را هر چند که می توان به شکل یک داستان کوتاه و مستقل مطالعه کرد ؛ اما در مجموع ، تمام قسمت های داستان زندگی رسول خدا به هم پیوسته بوده و از نظر تاریخ وقوع حادثه های داستانی ، سیر منظمی را دنبال می کند.

    گوشه هایی از نوشته های کتاب:
 
       ای رسول خدا! هیچ گاه خاطره تلخ آن سفر را فراموش نخواهم کرد. نامردمی و ستمی که اهل طائف نسبت به تو نشان دادند. لکه چرکینی بر دلم نهاده است که تا دم مرگ زدوده نخواهد شد. اما آنچه برایم بیش از همه این مصیبت ها و رنج ها مهم است ، جمله ای است که تو بعد از اسلام آوردن عداس به من گفتی:
       - خدا را شکر که در این سفر توانستم یک نفر را به راه راست هدایت کنم. من، هیچ گاه این شادمانی تو را فراموش نخواهم کرد....
       برای خواندن ادامه داستان می توانید کتاب حاضر را از کتاب فروشی های معتبر تهیه فرمایید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:0  توسط لیلا باباخانی  | 

     یکی از مهمترین پیام های پیامبر (ص) برای مردم جهان و زندگی آنان ، "صلح و دوستی" است. پیامبر (ص) گفته است: "همه مردم برادران و خواهران یکدیگرند و رنگ پوست ، نژاد ، زبان ، دارایی و اصل و نسب ، نمی تواند باعث برتری گروهی بر گروهی دیگر باشد."
     پیامبر (ص) مردم را راهنمایی می کرد تا همواره با احترام با یکدیگر برخورد کنند و می گفت: "همه مردم جهان فرزندان آدم (ع) هستند." همچنین از پیامبر (ص) نقل شده است که: "مومن حقیقی کسی است که دیگران از دست و زبان او در امان باشند و محبت را جایگزین دشمنی کند."
     مومنان حقیقی کسانی اند که اگر در حق آنان خطایی شد ، چشم پوشی کنند و خوبی ها را در نظر بگیرند. پیامبر (ص) با همه مردم ، و نیز حتی با حیوانات ، به ملایمت رفتار می کرد.
     اگر چه پیامبر (ص) در مقام رهبر بود. هرگز خود را برتر از دیگران نمی دانست. هرگز به کسی بی احترامی نمی کرد و از یاران خود می خواست به یاری درماندگان بشتابند.
     پیامبر (ص) به درجه ای از اخلاق و تهذیب نفس رسیده بود که اگر کسی او را اذیت و آزار می کرد ، در حق آن فرد دعا می کرد.
     ایشان همواره مردم را پند می داد و می گفت: "دلبسته دنیا نباشید و بدانید تنها چیزی که ارزش دلبستگی دارد ، خداست."
     پیامبر (ص) همواره طرفدار صلح و آرامش بود. صلح حدیبیه نمونه ای از صلح طلبی اوست. (6 سال پس از هجرت به مدینه پیامبر (ص) با عده ای از یارانش برای زیارت خانه کعبه به سوی مکه حرکت کردند در حالی که هیچ سلاحی با خود به همراه نداشتند . زمانی که قریش از قصد پیغمبر (ص) آگاه شدند ، فردی را فرستادند تا پیغمبر (ص) را از ورود به مکه باز دارد. پیامبر (ص) که به سرزمین حدیبیه رسیده بود ، پیغام داد که: "ما برای زیارت آمده ایم ، نه برای جنگ." در آن سرزمین ، با بزرگان مکه قردادی به نام صلح حدیبیه امضاء کردند که می گفت هر دو طرف به مدت 10 سال نباید با هم جنگ کنند. در ضمن ، مسلمانان در سال عقد قرار داد ، حق ورود به مکه را ندارند اما سال آینده می توانند به مدت 3 روز برای زیارت به مکه بیایند. )
     او می کوشید با وجود همه سختی ها و مشکلات ، پیام صلح را به گوش مردم جهان برساند.

          (برگرفته از کتاب محمد(ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - 1384 )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:1  توسط لیلا باباخانی  | 

      گفتار و کردار دوران کودکی پیامبر اکرم (ص) ، آن حضرت را از کودکان دیگر ممتاز می ساخت ، به طوری که پدر بزرگش به این حقیقت پی برده بود و او را فوق العاده احترام می کرد.
      حضرت "ابوطالب" عموی پیامبر می گفت: " هرگز از محمد دروغ و کار ناشایست و جاهلانه ندیده ام . نه بیجا می خندد و نه سخنان بیهوده می گوید و بیشتر تنها است."
      خداوند از همان کودکی ، توجه ویژه ای به آخرین فرستاده اش داشت و او را قدم به قدم برای انجام رسالت سنگین "نبوت" آماده می ساخت. امیر المومنین در این باره می فرماید: "...خدای متعال، بعد از دوران شیر خوارگی محمد، بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را همراه او کرد تا راه و روش کرامتها و بزرگواریها و بهترین و زیباترین روش اخلاقی جهان را به وی نشان دهد و شب و روز ، حضرتش را بر آن دارد."
      در نتیجه این کمکهای خدایی بود که این انسان برگزیده ، از سرآغاز زندگی ، موحد و یگانه پرست بود و بی پروا با بتها دشمنی می ورزید. به انجام مناسک حج می پرداخت . به هنگام غذا خوردن همواره نام خداوند را بر زبان جاری می ساخت و در پایان حمد و ثنای او را به جای می آورد. از خوردن گوشت حیواناتی که در پای بتها قربانی می شدند، خودداری می کرد و از خوردن صدقه و از مال حرام پرهیز می کرد.
     هنگامی که آن بزرگوار هفت ساله بود، یهودیان چون در کتاب هایشان خوانده بودند که پیامبر اسلام از خوردن غذای حرام و شبهه دار اجتناب می کند تصمیم گرفتند حضرت را امتحان کنند. به همین منظور مرغی را ربودند و آن را برای ابوطالب فرستادند. پیامبر به آن مرغ دست نزد. وقتی علت را پرسیدند ، در جواب فرمود: " حرام است و خداوند مرا از حرام حفظ می فرماید."
     سپس یهودیان مرغی را از همسایه گرفته و به او گفتند که بعدها پولش را خواهند داد، و آن مرغ را برای حضرت محمد فرستادند. اما حضرت بازهم آن را قبول نکرد و فرمود: " این غذا شبهه ناک است . آنگاه یهودیان گفتند: " این طفل دارای مقام و مرتبت والایی خواهد شد."
     عبدالمطلب که سرور و سرپرست قریش بود. با حضرت مانند سایر کودکان رفتار نمی کرد ، بلکه برای او مقام و مرتب های رفیع قایل بود.
     هرگاه برای عبدالمطلب جایگاهی در کنار خانه کعبه ترتیب می دادند، فرزندانش اطراف جایگاه مخصوص را احاطه می کردند. عظمت و ابهت عبدالمطلب به قدری بود که مردم جرات نمی کردند پا به آنجا بگذارند، ولی رسول خدا مقهور آن جلال و جبروت نمی شد و یکراست به جایگاه مخصوص می رفت. عبدالمطلب به فرزندانش که مانع ورود حضرت محمد می شدند ، می گفت: " پسرم را رها کنید. به خدا سوگند او دارای مقام و مرتبه عظیمی است."
      آنگاه محمد با بزرگ قریش - عبدالمطلب - می نشست و با او به سخن می پرداخت.
      عبدالمطلب ، غذای خود را همیشه با محمد صرف می کرد. او را به خلوت خویش می برد. در جایگاه خود می نشاند . در هر مجلسی ، محمد به وی از هر کسی نزدیک تر بود و در میان اهل و قبیله خود بیشترین توجه را به محمد اختصاص می داد.

         ( برگرفته از کتاب برگزیدگان " سیری کوتاه در زندگی چهارده معصوم (ع)" - نوشته مهدی رحیمی - مرکز چاپ و نشر بنیاد بعثت - چاپ سوم - 1374 )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:24  توسط لیلا باباخانی  | 

      تجربه موفقی که پیامبر (ص) در تجارت از خود نشان داد، همچنین اعتبار و درستی او ، باعث شد توجه خدیجه (ع) به او جلب شود. خدیجه (ع) زن نیکو کار، ثروتمند و زیبایی بود که خانواده اش به بازرگانی مشغول بودند. خدیجه (ع) محمد (ص) را استخدام کرد تا کالاهایش را در کشور سوریه بفروشد.
      محمد (ص) در اولین سفر خود ، به خوبی به وظیفه اش عمل کرد. او هنگامی که از سفر باز گشت ، آن قدر سود کرده بود که حتی خود خدیجه (ع) هم تا آن موقع چنین سودی نکرده بود. خدمتکار خدیجه (ع) که در این سفر ، محمد (ص) را همراهی می کرد، پس از بازگشت ، گزارش مفصلی به خدیجه (ع) داد و از توانایی های فوق العاده محمد (ص) در کار تجارت ، تعریف و تمجید کرد. 
     نیت پاک محمد (ص) تاثیر زیادی بر خدیجه (ص) گذاشته بود ، محمد (ص) کسی بود که همواره چشم ها و زبان خود را از گناه حفظ می کرد و همین امر باعث شد که خدیجه (ع) به او پیشنهاد ازدواج بدهد. محمد (ص) هم به او احترام خاصی می گذاشت .از آنجا که محمد (ص) پاکدامنی خدیجه (ص) را دیده بود، به او پاسخ مثبت داد. خطبه عقد این ازدواج خجسته را ، ابوطالب ایراد کرد آنها زوج خوبی برای همدیگر شدند و ثمره زندگی آنها پس از چند سال ، چهار دختر و دو پسر بود که هر دو فرزند پسرشان در همان سالهای اولیه زندگی ، از دنیا رفتند.
      خدیجه (ع) نه تنها همسر پیامبر ، بلکه دوست و یاور او نیز بود ، او اولین زنی بود که بعدها ، یعنی زمانی که محمد (ص) به رسالت مبعوث شد. جزء یاران پیامبر (ص) قرار گرفت. آنها زندگی خوبی داشتند و آنگاه که خدیجه (ع) از دنیا رفت . مرگ او برای پیامبر بسیار اندوهناک بود. پیامبر (ص) پس از مرگ خدیجه ، همسران دیگری اختیار کرد. اما فقط از آخرین همسرش یک فرزند دیگر به دنیا آمد که نامش را ابراهیم گذاشتند ، اما ابراهیم هم در سالهای نخست زندگیش در گذشت.

         ( برگرفته از کتاب محمد (ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - ۱۳۸۴ ) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:0  توسط لیلا باباخانی  | 

      **دانش بیاموزید ، و با دانش ، وقار و آرامش آموزید ، و نسبت به آموزگار خود فروتن باشید.

      ** بهترین امت من ، دانشمندانند ، و بهترین دانشمندن امت من ، بردبارانند.

      ** دانشمندی که از علم او سود برند ، از هزار عابد بهتر است.

      ** هرکس از شما اخلاقش نیک تر باشد ، ایمانش بهتر است.

      ** بنده ، مادام که در انتظار نماز است ، در حال نماز است.

      ** به نیکی وادارید و از بدی باز دارید ، وگرنه ، خدا بدانتان را بر شما مسلط کند . آن گاه نیکانتان دعا کنند [و دفع آنان را در خواست کنند ] و دعایشان مستجاب نشود.

     ** هر کس از شما نا شایستگی ببیند ، به دست خویش مانع آن شود. و اگر نتواند ، به زبان ، و اگر نتواند ، به دل مانع شود که حداقل ایمان ، همین است.

     ** خداوند بر امت من ، چیزهایی را که در دل می گذرانند ، اگر به گفتار و کردار منجر نشود ، می بخشد.

     ** کار اندک که با بصیرت و دانش انجام گیرد ، بسیار است ، و کار بسیار که با نادانی صورت پذیرد ، اندک.

     ** از حسد بپرهیزید ، ریرا حسد ، کارهای نیک را می خورد ، چنان که آتش ، هیزم را می خورد.

     ** بهترین نوع ایمان آن است که بدانی هر جا هستی ، خدا با تو است.

     **تفریح و بازی کنید ، زیرا دوست ندارم که در دین شما ، خشونتی دیده شود.

     ** فرزندان خویش را تیر اندازی آموزید ، که مایه سرشکستگی دشمن است.

     ** اسلام پاکیزه است. شما نیز پاکیزه باشید ، که هر کس پاکیزه نیست ، به بهشت نمی رود.

     ** دعایی که پدر برای فرزند کند ، مانند دعایی است که پیغمبر برای امت خود می کند.

     ** اطاعت پدر ، اطاعت خدا ، و نافرمانی او ، نافرمانی خداست.

     ** مادر خود ، مادر خود ، مادر خود را رعایت کن. سپس پدر خود را ، و پس از آن ، کسانی را که به تو نزدیکترند.

     ** وفای به عهد ، از لوازم ایمان است.

     ** خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.

     ** سفر کنید تا تندرست شوید و روزی یابید.

     ** خداوند به جوان اهل عبادت ، بر فرشتگان خود مباهات می کند و می گوید: " بنده مرا بنگرید که به خاطر من از تمایلات خود چشم پوشیده است!"

     ** خداوند شوخی کننده ای را که در شوخی خود راستگو باشد ، باز خواست نمی کند.

     ** شعر چون سخن است: شعر نیک ، سخن نیک است و شعر بد ، سخن بد.

     ** پروردگار ما ، از نومیدی بندگان خویش عجب دارد.

     ** نان را گرامی شمارید ، زیرا خداوند آن را از برکات آسمان فرو فرستاده و از برکات زمین بیرون آورده است.

     ** نماز گزار در [خانه] خدا را می کوبد ، و هر که پیوسته دری را بکوبد ، عاقبت بر او باز می شود.

     ** نخستین چیزی که به حساب آن می رسند ، نماز است.

     **نماز ستون دین است.

     ** نگاه بد ، تیری زهر آگین از تیرهای شیطان است.

     ** هر که گنجشکی را بیهوده بکشد ، روز قیامت ، آن گنجشک بیاید و نزد عرش خدا فریاد زند و گوید: "پروردگارا! از این شخص بپرس ، برای چه مرا بی فایده کشت؟"

     **هر حیوان پرنده یا غیر آن که به نا حق کشته شود ، روز قیامت با کشنده خود مخاصمه کند.

     ** خداوند چون بنده مومن خود را دوست دارد ، او را از دنیا پرهیز می دهد ، چنانکه شما مریض خود را ، از بیم مرض ، از خوردن و نوشیدن پرهیز می دهید.

     ** خداوند گوید: تا هنگامی که بنده ام مرا یاد می کند و لب هایش به نام من می جنبد ، با او هستم.

     ** هر که درختی بنشاند ، به اندازه میوه ای که از آن درخت به عمل می آید ، برای او پاداش ثبت می شود.

     ** در دوستی ، میانه نگهدار ، زیرا چه بسا دوستت ، روزی دشمن تو شود. در دشمنی نیز راه افراط پیش مگیر ، زیرا شاید همان دشمن ، روزی دوست تو شود.

     ** با فقرا دوستی کنید، زیرا در روز رستاخیز ، دولتی بزرگ دارند .

     ** پاسخ دادن به نامه ، مانند جواب سلام واجب است.

     ** یکی از اقسام اسراف این است که هر چه می خواهی بخوری.

     ** بر امت خویش ، بیش از هر چیز ، از شکم پرستی و پر خوابی و بیکارگی و بی ایمانی بیمناکم.

     **پاداش آن که غذا می خورد و شکر می گذارد ، مانند روزه دار صبور است.

           ( برگرفته از کتاب آخرین فرستاده - نوشته رضا رهگذر - انتشارات مدرسه - چاپ دوم - 1382 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:52  توسط لیلا باباخانی  | 

       *جمعه 17 ربیع الاول عام الفیل (سال حمله ابرهه به مکه ) ، مطابق با سال 570 میلادی:
              تولد در "مکه " ، در خانه پدری . پدرش عبدالله ، پسر عبدالمطلب ، پسر هاشم ، از تیره "عبدمناف" از قبیله قریش ، و مادرش آمنه ، دختر وهب ، از تیره "بنی زهره" از قبیله قریش بود.

       *چهار ماه و یک هفتگی: سپرده شدن به دایه ای به نام حلیمه ، که در میان تیره صحرانشین "بنی سعد" ، از قبیله هدیل ، در نزدیکی شهر "طایف" می زیست.
     
       * پنج سالگی: باز گشت به مکه و زندگی در کنار مادر.
 
       *شش سالگی: نخستین سفر به یثرب ، آشنایی با برخی از خویشان مادری و پدری ، و دین آرامگاه پدر در آن شهر.

       * هشت سالگی: مرگ عبدالمطلب و قرار گرفتن تحت سرپرستی عمویش ، ابوطالب.

       * سیزده سالگی: سفر به شام ، همراه با ابوطالب.

       *شانزده تا بیست سالگی: شرکت در جنگ بین قبیله قریش و قبیله هوازن ، موسوم به جنگ های فجار.

       * بیست سالگی: شرکت در پیمان جوانمردان (حلف الفضول).

       *بیست و پنج سالگی: سرپرستی کاروان تجاری خدیجه ، دختر خویلد ، در سفر شام. (ازدواج با خدیجه ).

       *سی و پنج سالگی: نصب حجر الاسود ، و رفع اختلاف پدید آمده میان تیره های قریش در این باره.

       *سی و شش سالگی: پذیرش سرپرستی علی شش ساله.

       * چهل سالگی: بر انگیخته شدن به پیامبری ، در شب بیست و هفتم رجب (مطابق با سال 610 میلادی).

       * سال سوم بعثت: آشکار کردن تبلیغ اسلام ، به فرمان خدا.

       * سال پنجم بعثت: فرستادن مخفیانه گروهی از مسلمانان تحت فشار مشرکان و کفار ، به کشور حبشه.

       *سال هفتم تا دهم بعثت: تحریم اقتصادی و اجتماعی مسلمانان توسط دیگر تیره های قریش ، و اقامت اجباری در دره ابوطالب.

       *سال دهم بعثت: بازگشت به مکه.

       *سال یازدهم بعثت: اسلام آوردن شش نفر از اهالی یثرب.

       *سال دوازدهم بعثت: اسلام آوردن دوازده تن دیگر از مردم یثرب. و برده شدن او به آسمان از سوی خداوند (معراج) ، و مشاهده جلوه هایی از عالم غیب.

       *سال سیزدهم بعثت: مسلمان شدن هفتاد و سه زن و مرد ازاهالی یثرب.

       *سال اول هجری: تصمیم قطعی قریش به کشتن پیامبر ، و هجرت مخفیانه آن حضرت به یثرب ، در آغاز این سال. و ورود به یثرب ، در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول ، و تغییر نام این شهر به "مدینه النبی" (شهر پیامبر ) ، از سوی مردم .بنای "مسجد النبی" در مدینه. و بستن پیوند برادری (عقد اخوت) بین یاران.

       *سال دوم هجری: ازدواج آخرین دختر پیامبر (حضرت فاطمه) با پسر عمویش (حضرت علی). صدور اجازه جهاد برای مسلمنان ، و درگیری در چند جنگ با کافران و مشرکان مکه ، از جمله ، جنگ بدر.

       *سال سوم هجری: در گیر شدن در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله ، جنگ احد ، و شکسته شدن دندان پیامبر و شهادت حمزه ، عموی محبوب آن حضرت ، در این جنگ.

       * سال چهارم هجری: وفات فاطمه دختر اسد ، مادر حضرت علی ، که برگردن پیامبر نیز حق مادری داشت.

       *سال پنجم هجری: در گیری در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله جنگ خندق یا احزاب.

       *سال ششم هجری: بستن پیمان صلح حدیبیه با سران قریش.

       * سال هفتم هجری: فتح قلعه خیبر ، و مسموم شدن پیامبر و برخی از یاران ، به وسیله غذای سمعی اهدایی یک زن یهودی اهل این قلعه. و ساخته شدن مهر محمد رسول الله برای پیامبر. و نوشتن و فرستادن نامه برای برخی از شاهان و امیران ، از جمله شاه ایران و حاکم مصر.

       *سال هشتم هجری: زیر پا گذارده شدن یکی از مواد صلح حدیبیه توسط سران قریش. و فتح مکه توسط مسلمانان ، تسلیم شدن سران قریش ، و پاک سازی مسجد الحرام از بت ها و دیگر آثار شرک. و فتح طایف به دست مسلمنان.

       *سال نهم هجری: رفتن به تبوک با سپاه اسلام ، و تسلیم شدن سرکشان رومی. و آتش زدن و ویران کردن مسجدی که توسط منافقان در مدینه ساخته شده بود (مسجد ضرار).

       *سال دهم هجری: برگزاری آخرین حج ( حجه الوداع ) با مسلمانان. معرفی حضرت علی(ع) به جانشینی خود ، از سوی پیامبر در راه بازگشت از این حج.

       *سال یازدهم هجری: بیماری. سفارش مردم به کتاب خدا و خانواده خود ، در یک خطبه ، در مسجد. و رحلت ، در شصت و سه سالگی. و دفن در اتاق مسکونی اش.  

         (برگرفته از کتاب آخرین فرستاده - نوشته رضا رهگذر - انتشارات مدرسه - چاپ دوم - سال ۱۳۸۲ )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:7  توسط لیلا باباخانی  | 
     

              10001651A.jpg
        نام تو را خواندم و شعری سپید      در غزلستان خيالم دميد 
        در پي نام تو غزل مست مست      آمد و در خلوت شعرم نشست  
        نام تو را خواندم و گويي بهار          با دل من داشته صدها قرار
        نام تو آغاز شكوفايي است           حرف تو لبريز ز گويايي است 
        پيش قدوم تو افق خم شده           سنگ پر از صحبت زمزم شده 
        بيد اگر خم شده مجنون توست      لاله اگر سوخته دل خون توست 
        گل چو به توصيف تو پرداخته          گونه اش از شوق گل انداخته 
        آب ز حرف تو زلال آمده                 چشمه از اين زمزم حال آمده 
        غنچه به عطر نفست باز شد        فصل شكفتن ز تو آغاز شد 
        آب گرفته است ز رويت وضو           آب به لطف پر از آبرو 
        هر چه بهار است ز لبخند توست   هر چه شكفته است ز پيوند توست 
        بي تو سخن ها همه بي بال بود   سيب سخن هاي غزل كال بود 
        حنجره ات تا غزل آغاز كرد             بسته ترين پنجره را باز كرد 
        با تو من و عشق صميمي شديم   يكشبه ياران قديمي شديم 
        هر چه من و شعر قدم مي زنيم     حرف تو را باز رقم مي زنيم

     (شاعر: پرويز بيگي حبيب آبادي - برگرفته از مجله موعود - شماره 67- شهريور 1385 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:39  توسط لیلا باباخانی  | 

      آن روز، مدینه حال و هوای ریگری داشت! در همه جا، صدای خنده و شادی بود. هوا، آفتابی و دلنشین بود و نخلهای اطراف مدینه، چشمها را به خود خیره می کرد.
      آن روز، "عید فطر" بود. یک ماه روزه و عبادت ، سپری شده بود و چهره اهل مدینه ، روشنتر از قبل بود، بوی محبت و صمیمیت به مشام می رسید. همه اهل شهر، صبح زود از خانه بیرون آمده بودند. آنها در حالیکه لباسهای تمیز و سفیدی به تن داشتند، باپای برهنه در کنار منزل پیامبر ایستاده و منتظر او بودند.
      ناگاه پیامبر از خانه بیرون آمد و لبخند زنان، پیشاپیش مردم، به طرف اطراف شهر به راه افتاد. گویی زمین خاک آلود و داغ بیابان همجون حریری نرم گشته بود. تنها زمزمه "الله اکبر" و "لااله الا الله" به گوش می رسید.
      آنها به کنار نخلستانهای مدینه رسیدند پیامبر به نماز ایستاد. یاران همه صف بستند، مردان در جلو و زنان در پشت سر آنها. فقط کودکان بودند که در کنار درختها بازی می کردند.
      صدای شادی و همهمه کودکانه آنان، باصدای نماز اهل مدینه در هم آمیخته بود.
      نماز به پایان رسید. پیامبر، خطبه های بعد از نماز را قرائت کرد. مردم با لذت به دهان پیامبر چشم دوخته بودند و حرفهای او را مانند قطره های باران، به کویر تشنه دلهایشان می نشاندند. پیامبر در میان حرفهایش، گاه گاه به کودکان نگاه می کرد و از بازی و شادی آنها لذت می برد او کودکان را دوست داشت، کودکان هم او را دوست داشتند.
      خطبه ها به پایان رسید. یاران پیامبر روبوسی کردند و توفیق یک ماه بندگی خدا را به یکدیگر تبریک گفتند.
      در همین لحظه، پیامبر از کنار یاران دور شد و به سوی بچه ها رفت. کودکی تنها و لاغر اندام، به ساقه درخت خرمایی تکیه داده بود و با حسرت به بازی بچه ها نگاه می کرد .
      پیامبر نزد او رفت. او را بغل کرد و پیشانیش را بوسید. در آن وقت ، بچه ها و اهل مدینه به آنجا نگاه می کردند. مادر کودک، سراسیمه و هراسان جلو آمد.
     پیامبر از کودک پرسید: چرا بازی نمیکنی؟"
     کودک با دستپاچگی گفت:"بچه ها... بچه ها مرا بازی نمی دهند."
     پیامبر با تعجب پرسید:"چرا؟"
     کودک با صدای لرزانی گفت: " آنها می گویند تو پدر نداری!"
     پیامبر ناراحت شد. با مهربانی و دلسوزی پرسید:"پدرت چه شده است؟"
     قطره اشک گرمی بر صورت آفتاب سوخته کودک لغزید و گفت:"پدرم در جنگ شهید شده است. "
     دل پیامبر لرزید. کودک را بیشتر به سینه اش چسباند:
     دوست داری من امروز پدر تو باشم؟
     کودک نمی دانست چه بگوید. اصلا باورش نمی شد! پیامبر می خواست پدرش باشد!
     پرنده شادی در آشیانه قلب کودک لانه کرد:"باشد! باشد! "
     بعد، با خوشحالی به سوی بچه ها دوید. آن روز، او شادترین کودک مدینه بود. 
     
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها"چهل قصه از زندگی پیامبر گرامی اسلام" - نوشته ناصر نادری - انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:25  توسط لیلا باباخانی  | 

      خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
      غرق در این افکار بودم که همسفرم رسید و با صدای بلند به همه اعلام کرد:
      در همین جا قدری استراحت می کنیم . دستور آقا است!
      من باز غرق پندارم شدم که :
      حالا خواهیم دید آن آقا چه قدر راحت در سایه ای می نشیند و دستور می دهد و صد البته وقتی غذا آماده شد، بر سر سفره حاضر خواهد شد!
      هر کدام از یاران عهده دار کاری شدند تا ناهار را آماده کنند. هیچ انتظارش را نداشتم ، اما ناگهان رسول خدا(ص) آمد و گفت:
      جمع کردن هیزم از صحرا نیز با من.
      با این کلام کوتاه ، هر چه بافته بودم پنبه شد!
      مات و مبهوت و انگشت به دهان شنیدم که می گفت:
      خداوند دوست ندارد بنده اش برای خود نسبت به دیگران ، امتیازی قائل شود.  
   
             ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات بوستان کتاب قم - ۱۳۸۱ ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی  | 

      پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
      چند روز بود که مادر بیمار شده و تک تک سرفه می کرد، ولی آن شب، شام هم نخورد، او به شدت سرفه می کرد، گلویش می سوخت و درد به تمام بدنش چنگ می انداخت. پیامبر با چشمهای شفاف و مهربان به صورت زرد مادر خیره شده بود. و نمی دانست چه بگوید.
      ام ایمن با نگرانی از آمنه پرسید:"چیزی نیست." سرفه امانش نداد. فردای آن روز، حال مادر بدتر شد. ام ایمن اصرار کرد: "خانم !بهتر است بر گردیم مدینه ."
      آمنه نپذیرفت. پیامبر در کنار بستر مادر نشست و دستهای لاغرش را در دست گرفت و بوسید. بعد، رو به ام ایمن کرد و آهسته گفت:"مادر را بیدار کنیم و راه بیفتیم."
     ام ایمن با صدایی که بوی غم داشت، گفت: "امروز هم صبر می کنیم ، شاید حال مادرت بهتر شود."
     مادر به آرامی چشمهایش را گشود و با مهربانی به فرزندش زمزمه کرد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش شکفت. او آرام زمزمه کرد:"پسر عزیزم، محمد جان!"
     اشک امانش نداد و نتوانست حرفهایش را بگوید. پیامبر از ته دل گفت:
     "مادر جان! اگر زودتر به مکه برویم، حالت بهتر می شود."
     آمنه، سرش را چرخاند و رو به ام ایمن، باصدایی شکسته گفت: "من دیگر بلند نخواهم شد... فقط پسر عزیزم، محمد را...به مکه برسان و به پدر بزرگش..."
     او نتوانست حرفهایش را تمام کند. به زحمت نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. ام ایمن، آشفته و نگران به بیرون دوید تا شاید دارویی بیابد.
     آمنه برای آخرین بار نفس کشید و در یک احظه تلخ و غمبار، بدنش سست شد و از دنیا رفت. قلب پیامبر شکست . بی اختیار خودش را روی سینه گرم مادر انداخت و در حالیکه هق هق گریه می کرد، پشت سرهم می نالید:"مادر جان! مادر جان!"
        
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها "چهل قصه از زندگی پیامبر اسلام" - نوشته ناصر نادری -  انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی  | 

     تخته سنگ نسبتا بزرگی در وسط میدان مسابقه بود و عده ای پهلوان در آن جا حاضر بودند. مردم نیز در اطراف آنان به تماشا نشسته بودند.
     مسابقه وزنه برداری شروع شد تا از بین مردان آهنین ، قوی ترین آنها انتخاب شود و جایزه را نصیب خود کند. خیلی خوشحال بودم.
     قطعا با اندام قوی و ورزیده ام ، هیچ کس قادر نبود به اندازه من امتیاز کسب کند.
     هرکس سنگ را بیشتر بالا می برد، جمعیت تشویقش می کرد. دو سه نفر مانده بود تا نوبت به من برسد. بی صبرانه در انتظار لحظه موعود بودم.
     در این هنگام رسول خدا وارد شد. همه سلام کردیم.
     پیامبر جواب داد و بعد رو به مردم کرد و گفت:
     می خواهید بگویم از همه نیرومندتر کیست؟!.
     همه جشم ها به دهان پیامبر دوخته شده بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. شک نداشتم نام مرا خواهد برد، ولی رسول خدا چیزی فرمود که همه را به فکر فرو برد:
     قوی تر از همه، کسی است که علاقه به چیزی ، او را از دایره حق و انسانیت خارج نکند و در هنگام خشم، بر خود مسلط باشد و جز حق نگوید.

         ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات محراب قلم -۱۳۸۱)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط لیلا باباخانی  | 

       پدر ، مادر و همه نیاکان حضرت رسول (ص) تا برسد به حضرت آدم همه مسلمان بوده اند . و از احادیث فراوان به روشنی فهمیده می شود که نیاکان آن حضرت همه جزء انبیاء یا جانشینان پیامبران و یا دانشمندان دین خدا بوده اند. 
      اجداد آن حضرت همه از فرزندان حضرت اسماعیل (ع) بوده اند و به عنوان جانشینان حضرت ابراهیم (ع) آن بزرگ پرچمدار توحید و بنیانگذار کعبه ، پادشاهی شهر مکه و حفاظت و کلیدداری خانه خدا بر عهده آنان بوده است و عموم مردم در مشکلات و مسائلی که بدانها گرفتار می شده اند ، برای حل گرفتاریهایشان به آنان مراجعه می کرده اند. 
      جد پنجم حضرت رسول (ص) قصی نام داشت که از او فرزندی پسر به دنیا آمد که او را عبدمناف نام گذارد که از فرط زیبایی به ماه سرزمین مکه شهرت داشت . از عبد مناف دو پسر دو قلو به دنیا آمد در حالی که پیشانی آن دو هنگام ولادت به هم چسبیده بود و ناچار شدند با شمشیر این دو را از هم جدا کنند . یکی از آن دو را عمرو نام نهادند که هاشم هم لقب او بود و نام فرزند دیگر را عبدالشمس گذاردند . یکی از افراد عاقل آن زمان ، وقتی خبر ولادت این دو فرزند را به این صورت شنید گفت:
     در میان فرزندان هاشم و عبدالشمس ، همیشه اختلاف خواهد بود . اختلافی که جز با شمشیر ، جنگ و خونریزی حل نخواهد.
     و تاریخ هم حقیقت گفته او را ثابت کرد و نشان داد . چرا که عبدالشمس پدر امیه بود که فرزندان او همیشه با فرزندان هاشم ، دشمنی داشتند و از فرط کینه همواره آماده جنگ و در گیری بودند.
     هاشم وقتی بزرک شد و به سن کمال رسید ، آثار جوانمردی و گذشت از رفتار و اخلاق آو آشکار بود به حدی که مردم مکه را در هنگام حوادث و اتفاقات مورد حمایت خود قرار می داد و از آنان پشتیبانی می کرد.
     زمانی در مکه قحطی پیش آمد و مردم به سختی ها و مشکلات فراوانی دچار شدند . در آن سال هاشم سفری به سوی شام کرد و بر روی شتران خود ، مقدار زیادی غذا به مکه آورد ، و دستور می داد تا هر صبح و شام ، یک شتر بکشند و با گوشت آن غذایی آماده کنند ، بعد همه مردم مکه را به مهمانی دعدت می نمود.
     آوازه جوانمردی و مهربانی های هاشم در همه جا پیچید. به حدی که پادشاهان و بزرگان آن زمان به خاطر احترام و علاقه ای که به او داشتند هدایای زیادی برای او می فرستادند و آرزوی همه آن بود که چنین فرد دلیر و جوانمردی ای کاش داماد خانواده آنان می شد . اما هاشم دختری نجیب به نام سلمی را به همسری خود در آورد . ثمره این ازدواج بابرکت فرزندی بنام عبدالمطلب بود . اما چون با پدر سلمی هنگام ازدواج ، قرار گذاشته بود که هنگام زایمان همسرش را به مدینه که شهری نزدیکی شام بود نزد پدر و مادر خود برگرداند ، برای وفای این شرط سلمی را از مکه به مدینه باز گرداند.
     هاشم ، همسرش را در مدینه نزد خانواده اش گذاشت با امید و انتظار آنکه فرزندشان به دنیا بیاید و خودش برای سفر به شام به راه افتاد ، اما در بین راه دارفانی را وداع گفت . البته نام اصلی فرزندی که بدنیا آمد شیبه  بود و علت آنکه او را عبدالمطلب نامیدند این بود که مطلب عموی شیبه ، رییس مردم مکه و کلیددار خانه خدا بود و مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان ب عهده او بود . مطلب به مدینه آمد و فرزند برادر را به مکه نزد خود آورد. مردم مکه با دیدن شیبه به خیال اینکه مطلب در سفری که داشته است بنده ای را خریداری کرده است ، شیبه را عبدالمطلب نامیدند و به همین نام هم شهرت یافت. 
     مطلب برادرزاده را در خانه خود با احترام بسیار تربیت نمود و بزرگ کرد . شخصیت بر جسته و اخلاق انسانی عبد المطلب به حدی بالا و بر جسته بود که روز به روز بر شهرت و آوازه او در بین مردم افزود . شهرت عبدالمطلب به بزرگی و داشتن اخلاق عالی انسانی موجب شد تا پس از مرگ عمویش عبدالمطلب ، مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان به او سپرده شود ، و مردم او را پناه خود در همه مشکلات بدانند.
     عبدالمطلب صاحب فرزندی به نام حارث شد . از اتفاقات برجسته زندگی عبد المطلب این بود که وقتی فرزندش حارث به سن رشد و بلوغ رسید از یک رویای صادقه فهمید که ماموریت یافته است تا چاه زمزم را حفر کند.
     علت حفر دوباره زمزم آن بود که ، در زمان قصی ، جد بزرگوار پیامبر (ص) ، بین دو قببیله به نامهای جرهم و خزاعه جنگی روی داد و در جرهم ناچار شد تا به همراه قبیله خویس مکه را ترک کند.
     هنگام بیرون رفتن از مکه به خاطر عصبانیت و خشمی که به او دست داده بود ، حجر الاسود را از جای مخصوص خود کند و با مقدارنیاز هدایا که پادشاهان به عنوان هدیه به مکه فرستاده بودند ، آن را در چاه زمزم انداخت و بعد هم با خاک چاه را پر کرد و با قبیله اش به سوی یمن فرار کرد .
     تا زمان عبد المطلب چاه زمزم همانگونه باقی مانده بود تا اینکه به کمک فرزندش حارث دوباره اقدام به حفر چاه نمود و مقداری آز آن اشیاء گرانقیمت را از زیر خاک بیرون آورد و با فروش بخشی از آنها ، اقدام به ساختن دری برای خانه کعبه نمود.
     در تاریخ نقل است که چون حضرت عبد المطلب چاه زمزم را حفر کرد و آب آن جاری شد ، آتش حسد در سینه قوم قریش شعله ور گردید به اندازه ای که آمدند نزد عبدالمطلب و گفتن:
     ای عبد المطلب !طاین چاه به جد ما اسماعیل تعلق دارد ، بنابراین ما هم در آن حقی داریم . پس ما را در آن شریک کن.
     عبد المطلب در پاسخ آنها گفت:
     حفر دوباره زمزم لطف و عنایتی بود که خداوند در حق من روا داشت و شما که در این مدت اقدام به حفر این چاه ننمودید ، پس حالا توقعی هم نباید داشته باشید.
     کار این گفتگو به درگیری شدیدتری کشید . سرانجام مردم قریش گفتند:
     قضاوت را در این مورد به عهده یک زن غیبگو که در اطراف شام زندگی می کرد می گذاریم.
     ناچار عبد المطلب با گروهی و قریش هم با گروهی دیگر به طرف شام راه افتادند . در بین راه اتفاقی افتاد که در نهایت به سود عبد المطلب تمام شد.
     ماجرا از این قرار بود که در یکی از بیابانهای بین راه آب نبود . گروهی که با عبد الطلب همراه بودند ، با مصرف مقدار آبی که با خود آورده بودند ، دچار تشنگی شدند.
     قریش که هنوز آب با خود همراه داشتند ، از دادن آب به آنها خودداری کردند . تشنگی آنها به حدی شد که عبد المطلب گفت:
     ای همراهان من ! هر کس برای خودش قبری بکند تا اگر به خاطر تشنگی کسی مرد ، دیگران او را در قبری که خود کنده است دفن کنند و در نهایت یک نفر از ما دفن نشده در این بیابان بماند ، بهتر است تا همه به این وضعیت دچار شویم.
     قبرها را کندند و منتظر مرگ نشستند . ناگهان عبد المطلب گفت : اینکه ما اینطور نا امید از رحمت خداوند دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و منتظر مرگ باشیم ، نشانه ضعف ایمان است . بلند شوید با امید به رحمت خداوند جستجو می کنیم ، شاید به آبی دسترسی پیدا کنیم.
     در جستجوی آب به راه افتادند . عبد المطلب نیز به شتر خویش سوار شد و به راه افتاد . ناگهان از زیر پای شتر او چشمه ای از آب صاف و شیرین روان شد . از فرط شادی و به نشانه شکرگزاری عبدالمطلب و همراهان فریاد برآوردند : الله اکبر.
     پس از آنکه تشنگی را با خوردن از آن آب برطرف ساختند و مشکهایشان را نیز پر از آب کردند ، گروه قریش را صدا زدند که » بیایید و ببینید که خداوند از روی مهربانی به ما آب داد . شما هم اگر تشنه هستید و به آب نیاز دارید ، استفاده کنید.
     قریش کرامت و بزرگواری عبدالمطلب را که مشاهده کردند گفتند:
     در حقیقت با این اتقاق خدا بین ما و شما حکم کرده است و دیگر نیازی به داوری آن رن غیبگو نیست . در خصوص زمزم دیگر هرگز با تو اختلافی نخواهیم داشت . زیرا زمزم متعلق به کسی است که خداوند در این بیابان به او آب داده است . عبدالمطلب بعد از حفر چاه زمزم ، در مکه به احترام و بزرگی خاصی دست یافت و فریاد رس مردم در هر سختی و مشکل گردید.
     عبدالمطلب صاحب شانزده فرزند شد که ده نفر از آنان پسر و شش نفر دختر بودند و در بین همه فرزندان او ، یکی ویژگی ممتاز اخلاقی و انسانی بسیاری داشت و او کسی نبود جز پدر بزرگوار پیامبر خدا ، عبدالله.
     از هنگام تولد ، در سیمای عبدالله نوری الهی پیدا بود و هر چه بزرگتر می شد ، رفتار و گفتاری متمایز از دیگر همسالان داشت . ویژگیهای ممتاز و برجسته عبدالله به حدی بود که خود او را نیز به بهت و تعجب واداشت به گونه ای که روزی به نزد پدرش آمد و گفت:
     پدر جان ! هر وقت که به طرف بطحاء و کوه بشیر می روم ، نوری از پشت سر من میدرخشد و بعد دو قسمت می شود . یک قسمت به طرف مشرق و قسمت دیگر به طرف مغرب می رود ، آن وقت دو سر نور به شکل دایره به هم متصل می شود و مثل تکه ابری بر سر من شانه می اندازد و بعد می بینم که این نور به سوی آسمان می رود و دوباره برمی گردد و همانند اول در پشت سر من ناپدید می شود.
     گاهی وقتها هم دیده ام که وقتی کنار درخت خشکیده ای می نشینم آن درخت سبز و خرم می شود و وقتی از کنار آن درخت برمیخیزم ، دوباره همانند اول خشک و پژمرده می گردد.
     عبدالمطلب با دقت به حرفهای فرزند عزیزش گوش می داد که عبدالله در ادامه صحبت های خود گفت:
     وقتی بر روی زمین می نشینم صدایی به گوش من می رسد که می گوید : سلام بر تو باد ای کسی که نور وجود مقدس محمد (ص) در وجود او پیداست.
     عبد المطلب با پایان یافتن سخنان عبدالله گفت:
     آنچه گفتی این مژده را می دهد که به لطف و عنایت خداوند ، پیغمبر آخرالزمان فرزند تو خواهد بود . اما عبدالله ، این فرزند گرامی را حادثه ای عظیم در راه بود که خود از آن بی خبر بود.
     حادثه اینگونه آغاز شد که عبدالمطلب یادش آمد، وقتی که به خاطر آب زمزم با قریش دچار در گیری و نزاع شد ، با خداوند پیمان بست که: خداوندا! اگر به من ده فرزند پسر عنایت فرمایی که در هنگام پیش آمدن چنین مشکلاتی ، حامی و پشتیبان من باشند ، به نشانه سپاسگزاری از تو ، یکی از آنها را در راه جلب رضای تو قربانی خواهم کرد و حالا که عبدالمطلب دارای ده پسر بود ، این نذر به یادش آمد و تصمیم گرفت تا به نذر خود وفا کند . همه فرزندانش را جمع کرد و حکایت را برای آنان تعریف کرد و گفت که قصد دارد از بین آنان یکی را برای قربانی شدن انتخاب کند.
     با شنیدن سخنان عبدالمطلب ، همه فرزندانش گفتند که در برابر تصمیمی که برای ادای نذر خود گرفته است تسلیمند.
     برای انتخاب آن یک نفر کار به قرعه کشید. قرعه زدند و بنام عبدالله افتاد. عبدالمطلب دست این فرزند پاک نهاد را گرفت و برای ادای نذر به جایی که مخصوص قربانی کردن بود آورد و کارد بر گرفت تا کار را به پایان برساند. 
     برادران عبدالله و گروههی از مردم قریش دور عبدالمطلب جمع شدند و گفتند:
     تا وقتی راهی برای حل این موضوع وجود داشته باشد ، نمی گذاریم عبدالله قربانی شود.
     فشار همه جانبه به اجار عبدالمطلب را در برابر پیشنهاد آنان تسلیم کرد .
     قرار شد در مدینه نزد یک زن غیبگو بروند و از او بخواهند تا برای حل این مسئله چاره ای بیاندیشد . به آن زن مراجعه کردند ، پس از شنیدن ماجرا زن در پاسخ گفت :
     خون بهای یک مرد را در میان شما چگونه حساب می کنند؟
     پاسخ دادند: ده شتر خون بهای یک مرد در نزد ماست .
     زن گفت : هم اکنون به مکه برگردید و بین عبدالله و ده شتر قرعه بزنید . اگر قرعه بنام شتران در آمد ، به جای عبدالله آنها را فربانی کنید ، اما اگر قرعه به نام عبدالله افتاد بر تعداد شتران اضافه کنید و همینطور ادامه بدهید تا نهایت قرعه به نام شتران بیفتد و عبدالله سلامت بماند و خدا هم از این کار راضی باشد.
     عبد المطلب با همراهان به مکه مراجعت کردند و کار قرعه کشی بین عبدالله و ده شتر آغاز شد . و هر بار قرعه به نام عبدالله می افتاد و بر تعداد شتران افزوده می شد تا سرانجام وقتی تعداد به صد رسید قرعه به نام شتران درآمد . همگی شادمان شدند اما عبدالمطلب راضی نشد به خاطر اطمینان خاطر گفت:
     بار دیگر قرعه بزنید.
     بار دیگر قرعه زدند و بنام شتران افتاد . شک و تردید عبدالمطلب برطرف شد و دستور داد تا آن صد شتر را به جای عبدالله قربانی کردند و به همین خاطر در اسلام هم خونبها و دیه یک مرد صد شتر تعیین شد .
     پیامبر عظیم الشان ما همواره در طول زندگی با برکت خود می فرمودند :
     من پسر دو قربانی هستم . و او دو قربانی جد بزرگوار خود ، حضرت اسماعیل (ع) و پدر گرامیش عبدالله را در نظر داشت . 
    

         ( برگرفته از کتاب زندگانی محمد (ص) -به کوشش منصور کریمیان -انتشارات اشرفی -چاپ دوم -۱۳۸۱)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط لیلا باباخانی  | 

       نام : محمد ، احمد (ص)
       لقب معروف : رسول الله ، خاتم پیامبران
       کنیه : ابوالقاسم
       پدر و مادر : عبدالله ، آمنه
       وقت و محل تولد : طلوع فجر روز جمعه 17 ربیع الاول سال 571 میلادی ( چهل سال قبل از بعثت ) در مکه
       وقت و محل رحلت و مرقد شریف : روز دوشنبه 28 ماه صفر سال 11 هجرت ، در مدینه در سن 63 سالگی رحلت نمود و مرقد شریقش در مدینه کنار مسجد النبی است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 17:30  توسط لیلا باباخانی  | 
                                                                                                                                                                                                                                            
 
         این مجله به مناسبت روز میلاد باسعادت ایشان (۱۷ربیع الاول) مصادف با ( ۶فروردین۱۳۸۷) راه اندازی می شود. ان شاء الله بتوانیم قطره ای از دریای بیکران نبوت را بچشیم و به قول شاعر:

                   آب دریا را اگر نتوان کشید       هم به قدر تشنگی باید چشید

                                                                                            (التماس دعا)  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:34  توسط لیلا باباخانی  |