پدر ، مادر و همه نیاکان حضرت رسول (ص) تا برسد به حضرت آدم همه مسلمان بوده اند . و از احادیث فراوان به روشنی فهمیده می شود که نیاکان آن حضرت همه جزء انبیاء یا جانشینان پیامبران و یا دانشمندان دین خدا بوده اند.
اجداد آن حضرت همه از فرزندان حضرت اسماعیل (ع) بوده اند و به عنوان جانشینان حضرت ابراهیم (ع) آن بزرگ پرچمدار توحید و بنیانگذار کعبه ، پادشاهی شهر مکه و حفاظت و کلیدداری خانه خدا بر عهده آنان بوده است و عموم مردم در مشکلات و مسائلی که بدانها گرفتار می شده اند ، برای حل گرفتاریهایشان به آنان مراجعه می کرده اند.
جد پنجم حضرت رسول (ص) قصی نام داشت که از او فرزندی پسر به دنیا آمد که او را عبدمناف نام گذارد که از فرط زیبایی به ماه سرزمین مکه شهرت داشت . از عبد مناف دو پسر دو قلو به دنیا آمد در حالی که پیشانی آن دو هنگام ولادت به هم چسبیده بود و ناچار شدند با شمشیر این دو را از هم جدا کنند . یکی از آن دو را عمرو نام نهادند که هاشم هم لقب او بود و نام فرزند دیگر را عبدالشمس گذاردند . یکی از افراد عاقل آن زمان ، وقتی خبر ولادت این دو فرزند را به این صورت شنید گفت:
در میان فرزندان هاشم و عبدالشمس ، همیشه اختلاف خواهد بود . اختلافی که جز با شمشیر ، جنگ و خونریزی حل نخواهد.
و تاریخ هم حقیقت گفته او را ثابت کرد و نشان داد . چرا که عبدالشمس پدر امیه بود که فرزندان او همیشه با فرزندان هاشم ، دشمنی داشتند و از فرط کینه همواره آماده جنگ و در گیری بودند.
هاشم وقتی بزرک شد و به سن کمال رسید ، آثار جوانمردی و گذشت از رفتار و اخلاق آو آشکار بود به حدی که مردم مکه را در هنگام حوادث و اتفاقات مورد حمایت خود قرار می داد و از آنان پشتیبانی می کرد.
زمانی در مکه قحطی پیش آمد و مردم به سختی ها و مشکلات فراوانی دچار شدند . در آن سال هاشم سفری به سوی شام کرد و بر روی شتران خود ، مقدار زیادی غذا به مکه آورد ، و دستور می داد تا هر صبح و شام ، یک شتر بکشند و با گوشت آن غذایی آماده کنند ، بعد همه مردم مکه را به مهمانی دعدت می نمود.
آوازه جوانمردی و مهربانی های هاشم در همه جا پیچید. به حدی که پادشاهان و بزرگان آن زمان به خاطر احترام و علاقه ای که به او داشتند هدایای زیادی برای او می فرستادند و آرزوی همه آن بود که چنین فرد دلیر و جوانمردی ای کاش داماد خانواده آنان می شد . اما هاشم دختری نجیب به نام سلمی را به همسری خود در آورد . ثمره این ازدواج بابرکت فرزندی بنام عبدالمطلب بود . اما چون با پدر سلمی هنگام ازدواج ، قرار گذاشته بود که هنگام زایمان همسرش را به مدینه که شهری نزدیکی شام بود نزد پدر و مادر خود برگرداند ، برای وفای این شرط سلمی را از مکه به مدینه باز گرداند.
هاشم ، همسرش را در مدینه نزد خانواده اش گذاشت با امید و انتظار آنکه فرزندشان به دنیا بیاید و خودش برای سفر به شام به راه افتاد ، اما در بین راه دارفانی را وداع گفت . البته نام اصلی فرزندی که بدنیا آمد شیبه بود و علت آنکه او را عبدالمطلب نامیدند این بود که مطلب عموی شیبه ، رییس مردم مکه و کلیددار خانه خدا بود و مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان ب عهده او بود . مطلب به مدینه آمد و فرزند برادر را به مکه نزد خود آورد. مردم مکه با دیدن شیبه به خیال اینکه مطلب در سفری که داشته است بنده ای را خریداری کرده است ، شیبه را عبدالمطلب نامیدند و به همین نام هم شهرت یافت.
مطلب برادرزاده را در خانه خود با احترام بسیار تربیت نمود و بزرگ کرد . شخصیت بر جسته و اخلاق انسانی عبد المطلب به حدی بالا و بر جسته بود که روز به روز بر شهرت و آوازه او در بین مردم افزود . شهرت عبدالمطلب به بزرگی و داشتن اخلاق عالی انسانی موجب شد تا پس از مرگ عمویش عبدالمطلب ، مسئولیت آب و غذا دادن به حاجیان به او سپرده شود ، و مردم او را پناه خود در همه مشکلات بدانند.
عبدالمطلب صاحب فرزندی به نام حارث شد . از اتفاقات برجسته زندگی عبد المطلب این بود که وقتی فرزندش حارث به سن رشد و بلوغ رسید از یک رویای صادقه فهمید که ماموریت یافته است تا چاه زمزم را حفر کند.
علت حفر دوباره زمزم آن بود که ، در زمان قصی ، جد بزرگوار پیامبر (ص) ، بین دو قببیله به نامهای جرهم و خزاعه جنگی روی داد و در جرهم ناچار شد تا به همراه قبیله خویس مکه را ترک کند.
هنگام بیرون رفتن از مکه به خاطر عصبانیت و خشمی که به او دست داده بود ، حجر الاسود را از جای مخصوص خود کند و با مقدارنیاز هدایا که پادشاهان به عنوان هدیه به مکه فرستاده بودند ، آن را در چاه زمزم انداخت و بعد هم با خاک چاه را پر کرد و با قبیله اش به سوی یمن فرار کرد .
تا زمان عبد المطلب چاه زمزم همانگونه باقی مانده بود تا اینکه به کمک فرزندش حارث دوباره اقدام به حفر چاه نمود و مقداری آز آن اشیاء گرانقیمت را از زیر خاک بیرون آورد و با فروش بخشی از آنها ، اقدام به ساختن دری برای خانه کعبه نمود.
در تاریخ نقل است که چون حضرت عبد المطلب چاه زمزم را حفر کرد و آب آن جاری شد ، آتش حسد در سینه قوم قریش شعله ور گردید به اندازه ای که آمدند نزد عبدالمطلب و گفتن:
ای عبد المطلب !طاین چاه به جد ما اسماعیل تعلق دارد ، بنابراین ما هم در آن حقی داریم . پس ما را در آن شریک کن.
عبد المطلب در پاسخ آنها گفت:
حفر دوباره زمزم لطف و عنایتی بود که خداوند در حق من روا داشت و شما که در این مدت اقدام به حفر این چاه ننمودید ، پس حالا توقعی هم نباید داشته باشید.
کار این گفتگو به درگیری شدیدتری کشید . سرانجام مردم قریش گفتند:
قضاوت را در این مورد به عهده یک زن غیبگو که در اطراف شام زندگی می کرد می گذاریم.
ناچار عبد المطلب با گروهی و قریش هم با گروهی دیگر به طرف شام راه افتادند . در بین راه اتفاقی افتاد که در نهایت به سود عبد المطلب تمام شد.
ماجرا از این قرار بود که در یکی از بیابانهای بین راه آب نبود . گروهی که با عبد الطلب همراه بودند ، با مصرف مقدار آبی که با خود آورده بودند ، دچار تشنگی شدند.
قریش که هنوز آب با خود همراه داشتند ، از دادن آب به آنها خودداری کردند . تشنگی آنها به حدی شد که عبد المطلب گفت:
ای همراهان من ! هر کس برای خودش قبری بکند تا اگر به خاطر تشنگی کسی مرد ، دیگران او را در قبری که خود کنده است دفن کنند و در نهایت یک نفر از ما دفن نشده در این بیابان بماند ، بهتر است تا همه به این وضعیت دچار شویم.
قبرها را کندند و منتظر مرگ نشستند . ناگهان عبد المطلب گفت : اینکه ما اینطور نا امید از رحمت خداوند دست روی دست بگذاریم و بنشینیم و منتظر مرگ باشیم ، نشانه ضعف ایمان است . بلند شوید با امید به رحمت خداوند جستجو می کنیم ، شاید به آبی دسترسی پیدا کنیم.
در جستجوی آب به راه افتادند . عبد المطلب نیز به شتر خویش سوار شد و به راه افتاد . ناگهان از زیر پای شتر او چشمه ای از آب صاف و شیرین روان شد . از فرط شادی و به نشانه شکرگزاری عبدالمطلب و همراهان فریاد برآوردند : الله اکبر.
پس از آنکه تشنگی را با خوردن از آن آب برطرف ساختند و مشکهایشان را نیز پر از آب کردند ، گروه قریش را صدا زدند که » بیایید و ببینید که خداوند از روی مهربانی به ما آب داد . شما هم اگر تشنه هستید و به آب نیاز دارید ، استفاده کنید.
قریش کرامت و بزرگواری عبدالمطلب را که مشاهده کردند گفتند:
در حقیقت با این اتقاق خدا بین ما و شما حکم کرده است و دیگر نیازی به داوری آن رن غیبگو نیست . در خصوص زمزم دیگر هرگز با تو اختلافی نخواهیم داشت . زیرا زمزم متعلق به کسی است که خداوند در این بیابان به او آب داده است . عبدالمطلب بعد از حفر چاه زمزم ، در مکه به احترام و بزرگی خاصی دست یافت و فریاد رس مردم در هر سختی و مشکل گردید.
عبدالمطلب صاحب شانزده فرزند شد که ده نفر از آنان پسر و شش نفر دختر بودند و در بین همه فرزندان او ، یکی ویژگی ممتاز اخلاقی و انسانی بسیاری داشت و او کسی نبود جز پدر بزرگوار پیامبر خدا ، عبدالله.
از هنگام تولد ، در سیمای عبدالله نوری الهی پیدا بود و هر چه بزرگتر می شد ، رفتار و گفتاری متمایز از دیگر همسالان داشت . ویژگیهای ممتاز و برجسته عبدالله به حدی بود که خود او را نیز به بهت و تعجب واداشت به گونه ای که روزی به نزد پدرش آمد و گفت:
پدر جان ! هر وقت که به طرف بطحاء و کوه بشیر می روم ، نوری از پشت سر من میدرخشد و بعد دو قسمت می شود . یک قسمت به طرف مشرق و قسمت دیگر به طرف مغرب می رود ، آن وقت دو سر نور به شکل دایره به هم متصل می شود و مثل تکه ابری بر سر من شانه می اندازد و بعد می بینم که این نور به سوی آسمان می رود و دوباره برمی گردد و همانند اول در پشت سر من ناپدید می شود.
گاهی وقتها هم دیده ام که وقتی کنار درخت خشکیده ای می نشینم آن درخت سبز و خرم می شود و وقتی از کنار آن درخت برمیخیزم ، دوباره همانند اول خشک و پژمرده می گردد.
عبدالمطلب با دقت به حرفهای فرزند عزیزش گوش می داد که عبدالله در ادامه صحبت های خود گفت:
وقتی بر روی زمین می نشینم صدایی به گوش من می رسد که می گوید : سلام بر تو باد ای کسی که نور وجود مقدس محمد (ص) در وجود او پیداست.
عبد المطلب با پایان یافتن سخنان عبدالله گفت:
آنچه گفتی این مژده را می دهد که به لطف و عنایت خداوند ، پیغمبر آخرالزمان فرزند تو خواهد بود . اما عبدالله ، این فرزند گرامی را حادثه ای عظیم در راه بود که خود از آن بی خبر بود.
حادثه اینگونه آغاز شد که عبدالمطلب یادش آمد، وقتی که به خاطر آب زمزم با قریش دچار در گیری و نزاع شد ، با خداوند پیمان بست که: خداوندا! اگر به من ده فرزند پسر عنایت فرمایی که در هنگام پیش آمدن چنین مشکلاتی ، حامی و پشتیبان من باشند ، به نشانه سپاسگزاری از تو ، یکی از آنها را در راه جلب رضای تو قربانی خواهم کرد و حالا که عبدالمطلب دارای ده پسر بود ، این نذر به یادش آمد و تصمیم گرفت تا به نذر خود وفا کند . همه فرزندانش را جمع کرد و حکایت را برای آنان تعریف کرد و گفت که قصد دارد از بین آنان یکی را برای قربانی شدن انتخاب کند.
با شنیدن سخنان عبدالمطلب ، همه فرزندانش گفتند که در برابر تصمیمی که برای ادای نذر خود گرفته است تسلیمند.
برای انتخاب آن یک نفر کار به قرعه کشید. قرعه زدند و بنام عبدالله افتاد. عبدالمطلب دست این فرزند پاک نهاد را گرفت و برای ادای نذر به جایی که مخصوص قربانی کردن بود آورد و کارد بر گرفت تا کار را به پایان برساند.
برادران عبدالله و گروههی از مردم قریش دور عبدالمطلب جمع شدند و گفتند:
تا وقتی راهی برای حل این موضوع وجود داشته باشد ، نمی گذاریم عبدالله قربانی شود.
فشار همه جانبه به اجار عبدالمطلب را در برابر پیشنهاد آنان تسلیم کرد .
قرار شد در مدینه نزد یک زن غیبگو بروند و از او بخواهند تا برای حل این مسئله چاره ای بیاندیشد . به آن زن مراجعه کردند ، پس از شنیدن ماجرا زن در پاسخ گفت :
خون بهای یک مرد را در میان شما چگونه حساب می کنند؟
پاسخ دادند: ده شتر خون بهای یک مرد در نزد ماست .
زن گفت : هم اکنون به مکه برگردید و بین عبدالله و ده شتر قرعه بزنید . اگر قرعه بنام شتران در آمد ، به جای عبدالله آنها را فربانی کنید ، اما اگر قرعه به نام عبدالله افتاد بر تعداد شتران اضافه کنید و همینطور ادامه بدهید تا نهایت قرعه به نام شتران بیفتد و عبدالله سلامت بماند و خدا هم از این کار راضی باشد.
عبد المطلب با همراهان به مکه مراجعت کردند و کار قرعه کشی بین عبدالله و ده شتر آغاز شد . و هر بار قرعه به نام عبدالله می افتاد و بر تعداد شتران افزوده می شد تا سرانجام وقتی تعداد به صد رسید قرعه به نام شتران درآمد . همگی شادمان شدند اما عبدالمطلب راضی نشد به خاطر اطمینان خاطر گفت:
بار دیگر قرعه بزنید.
بار دیگر قرعه زدند و بنام شتران افتاد . شک و تردید عبدالمطلب برطرف شد و دستور داد تا آن صد شتر را به جای عبدالله قربانی کردند و به همین خاطر در اسلام هم خونبها و دیه یک مرد صد شتر تعیین شد .
پیامبر عظیم الشان ما همواره در طول زندگی با برکت خود می فرمودند :
من پسر دو قربانی هستم . و او دو قربانی جد بزرگوار خود ، حضرت اسماعیل (ع) و پدر گرامیش عبدالله را در نظر داشت .
( برگرفته از کتاب زندگانی محمد (ص) -به کوشش منصور کریمیان -انتشارات اشرفی -چاپ دوم -۱۳۸۱)
+ نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:1  توسط لیلا باباخانی
|