|
خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی
|
پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی
|
|
آمار کل بازدیدکنندگان:
|