تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد

      خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
      غرق در این افکار بودم که همسفرم رسید و با صدای بلند به همه اعلام کرد:
      در همین جا قدری استراحت می کنیم . دستور آقا است!
      من باز غرق پندارم شدم که :
      حالا خواهیم دید آن آقا چه قدر راحت در سایه ای می نشیند و دستور می دهد و صد البته وقتی غذا آماده شد، بر سر سفره حاضر خواهد شد!
      هر کدام از یاران عهده دار کاری شدند تا ناهار را آماده کنند. هیچ انتظارش را نداشتم ، اما ناگهان رسول خدا(ص) آمد و گفت:
      جمع کردن هیزم از صحرا نیز با من.
      با این کلام کوتاه ، هر چه بافته بودم پنبه شد!
      مات و مبهوت و انگشت به دهان شنیدم که می گفت:
      خداوند دوست ندارد بنده اش برای خود نسبت به دیگران ، امتیازی قائل شود.  
   
             ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات بوستان کتاب قم - ۱۳۸۱ ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی  | 

      پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
      چند روز بود که مادر بیمار شده و تک تک سرفه می کرد، ولی آن شب، شام هم نخورد، او به شدت سرفه می کرد، گلویش می سوخت و درد به تمام بدنش چنگ می انداخت. پیامبر با چشمهای شفاف و مهربان به صورت زرد مادر خیره شده بود. و نمی دانست چه بگوید.
      ام ایمن با نگرانی از آمنه پرسید:"چیزی نیست." سرفه امانش نداد. فردای آن روز، حال مادر بدتر شد. ام ایمن اصرار کرد: "خانم !بهتر است بر گردیم مدینه ."
      آمنه نپذیرفت. پیامبر در کنار بستر مادر نشست و دستهای لاغرش را در دست گرفت و بوسید. بعد، رو به ام ایمن کرد و آهسته گفت:"مادر را بیدار کنیم و راه بیفتیم."
     ام ایمن با صدایی که بوی غم داشت، گفت: "امروز هم صبر می کنیم ، شاید حال مادرت بهتر شود."
     مادر به آرامی چشمهایش را گشود و با مهربانی به فرزندش زمزمه کرد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش شکفت. او آرام زمزمه کرد:"پسر عزیزم، محمد جان!"
     اشک امانش نداد و نتوانست حرفهایش را بگوید. پیامبر از ته دل گفت:
     "مادر جان! اگر زودتر به مکه برویم، حالت بهتر می شود."
     آمنه، سرش را چرخاند و رو به ام ایمن، باصدایی شکسته گفت: "من دیگر بلند نخواهم شد... فقط پسر عزیزم، محمد را...به مکه برسان و به پدر بزرگش..."
     او نتوانست حرفهایش را تمام کند. به زحمت نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. ام ایمن، آشفته و نگران به بیرون دوید تا شاید دارویی بیابد.
     آمنه برای آخرین بار نفس کشید و در یک احظه تلخ و غمبار، بدنش سست شد و از دنیا رفت. قلب پیامبر شکست . بی اختیار خودش را روی سینه گرم مادر انداخت و در حالیکه هق هق گریه می کرد، پشت سرهم می نالید:"مادر جان! مادر جان!"
        
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها "چهل قصه از زندگی پیامبر اسلام" - نوشته ناصر نادری -  انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی  |