تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد

                               نام کتاب: بی قرار همچون باد
                               نویسنده: میترا بیات 
                               ناشر: انتشارات مدرسه 
                               موضوع: رمانی بر اساس زندگی سلمان فارسی

      ...و طناب بر تن سلمان و تنه درخت پیچید و شاخه بلند سدر بر تنه اش نشست و صدای یهودیان در گوشش طنین افکند که: بگو خدای تو کجاست؟    
     سلمان در میان نخلها ، در سبزی برگها ، در آسماه و در ذرات خاک جای پای خدا را می جست و در خود ضجه می کشید.
     مرد که ریش انبوهی داشت. جلوی چشمان سلمان ایستاد و گفت: ببین عجمی ، اگر خدای تو ، تو را نجات دهد، ما به تو ایمان می آوریم . پس خدایت را صدا بزن .
     ضربات چوب سدر سنگین تر می شد و مردان یهودی بیشتر فریاد می کشیدند که : خدایت را بخوان.
     مانا دستهای ظریف خود را بر پوست پرزخم و خون سلمان کشید و گفت: بخوان سلمان ، خدایت را بخوان.
     پرده زلال اشک ، مردمح چشمهایش را پوشانده بود. گفت: من طالب اویم اما او باید مرا بخواند ، نه من او را.
     ضربات سخت تر از همیشه بر پشتش نشست.
     بوجهل از مکه به مدینه می آمد و محمد منتظر بود او را ببیند و از خدای یگانه برایش بگوید. صدا در گوش محمد در کوچه پس کوچه های مدینه و در میان نخلها پیچید . فرشته بود یا فرشتگان ، جبرئیل بود یا فرشته ای دیگر ، سردر گوش رسول نجو امی داد: ای محمد به در بوجهل و بولهب چند روی؟ چند سال است تا تو در کنار ایشان و آنان تو را نمی بینند؟ روی گردان، دل سلمان پارسی را به دست آر و اگر درد دین می جویی ، از دل وی جوی که پیش از آن که ، تو قدم در عالم بعثت نهی ، چندین سال است که سرگردان ، گرد عالم ، در طلب تو می گردد و از هر کسی نشان تو می پرسد. هیچ ذره نماند از ذره های عالم ، که از وی نشان تو نجست ، هیچ کاروان نماند که از وی خبر تو نپرسید ، هیچ باد نماند که از آن باد نسیم وصال تو نبویید.
     باد شاخه های نخل ها را در هم می پیچید و صدای آواز جبرئیل را به گوش می رساند که می گفت : محمد ، برخیر و دل سلمان پارسی را به دست آر.
     هوا غمبار بود و نخلها سر به گریه داشتند و می گفتند: این نخلبان ماست که بارها و بارها شاخه های ترد درختان بر شانه هایش چون شلاق نشسته است و سلمان نجوا می کرد: خدایا ، چرا مرا وانهادی ، چرا؟
     از آن سوی نخلها جوانی می آمد . جوانی با شانه هایی ستبر و صدایی آشنا . نخلها او را می شناختند و سلمان نیز . با خود اندیشید : او را کجا دیده بودم ؟ چهره اش ، راه رفتنش و پیشانی بلندش . نزدیکتر آمد. در دستش هدیه ای بود ، گرد و شفاف ، چون گوی ، چیزی که بارها و بارها سلمان در خوابهایش دیده بود. یهودیان دست از زدن سلمان برداشته بودند و به دستان مرد جوان می نگریستند. مرد جوان جلو آمد . گوی شفاف را جلوی مردان یهودی گرفت و گفت: این هم طلا برای آزادی سلمان....

     داستان حاضر رمانی است بر اساس زندگی سلمان فارسی ، یکی از یاران خوب پیامبر اسلام (ص) - همان طور که دیدید این داستان بسیار جذاب و تکان دهنده است و خواننده رابر سر ذوق می آورد که داستان را ادامه بدهد - شما می توانید برای خواندن ادامه داستان ، این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه فرمایید.
     
         

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:44  توسط لیلا باباخانی  | 

    هر کس در جستجوی دنیاست، باید دانش فرا بگیرد، و هر کس به آخرت دل بسته است، باید از علم بهره گیرد، و هر کس دنیا و آخرت را با هم می خواهد، باز هم گریزی از دانش آموزی ندارد.
                                                                                     پیامبر اسلام (ص)

                                                                                     
       

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:42  توسط لیلا باباخانی  | 
                                رمان زندگی پیامبر (ص)


                                 نام کتاب:         ای رسول خدا!...  
                                 نویسنده:        رضا شیرازی 
                                 ناشر:             انتشاراتپیام آزادی     


      زندگی مردان بزرگ دنیا ، روزهایی پر حادثه ، هیجان انگیز و عبرت آموز را بر صفحه تاریخ به یادگار گذاشته است ، و در میان بزرگترین مردان تاریخ ، هیچ کس به اندازه پیامبر بزرگوار اسلام - محمد(ص) - روزهایی پر موج ، حادثه دار و انقلابی نداشته است. هیچ کدام از مردان بزرگ تاریخ ، نتوانسته اند همچون او محبوب دل عاشقان خویش باشند و نقشی دگرگون کننده در تاریخ جهان را ایفا کنند.
      تا کنون، صدها جلد کتاب به زبان های گوناگون و در تمام نقاط دنیا درباره زندگی پیامبر اسلام نوشته شده است و هر کسی به اندازه توان خویش ، تصاویری از این صفحات درخشان تاریخ بشریت را ثبت کرده است.
      کتابی که اینک در حال معرفی آن هستیم ، با تکیه و استناد بر خبرها و روایت هایی که نزد علمای بزرگوار شیعه معتبر شناخته شده است ، با روش داستانی ، گوشه هایی از زندگی رسول خدا را نمایان می سازد.
      نویسنده سعی داشته تا با شیوه ای تازه ، داستان زندگانی رسول خدا را بیان کند ؛ شیوه ای که برای خواننده ملال آور و خسته کننده نباشد. برای بهره گیری بیشتر از کتاب درباره شیوه بیای داستان لازم است گفته شود:
      گوشه هایی از زندگانی پیامبر در قسمت های جداگانه که هر کدام به صورت داستانی کوتاه می باشد، نوشته شده است . این قسمت های جداگانه هر کدام به روایت یکی از چهره های مثبت یا منفی تاریخ اسلام بوده که در شکل گیری حادثه داستان ، نقش فعال یا حضوری چشمگیر داشته است. گاهی نیز داستان از زبان راویانی دیگر ، همچون "کوه نور" نقل می شود.
     البته باید توجه داشت که قسمت های جداگانه -فصل های- کتاب را هر چند که می توان به شکل یک داستان کوتاه و مستقل مطالعه کرد ؛ اما در مجموع ، تمام قسمت های داستان زندگی رسول خدا به هم پیوسته بوده و از نظر تاریخ وقوع حادثه های داستانی ، سیر منظمی را دنبال می کند.

    گوشه هایی از نوشته های کتاب:
 
       ای رسول خدا! هیچ گاه خاطره تلخ آن سفر را فراموش نخواهم کرد. نامردمی و ستمی که اهل طائف نسبت به تو نشان دادند. لکه چرکینی بر دلم نهاده است که تا دم مرگ زدوده نخواهد شد. اما آنچه برایم بیش از همه این مصیبت ها و رنج ها مهم است ، جمله ای است که تو بعد از اسلام آوردن عداس به من گفتی:
       - خدا را شکر که در این سفر توانستم یک نفر را به راه راست هدایت کنم. من، هیچ گاه این شادمانی تو را فراموش نخواهم کرد....
       برای خواندن ادامه داستان می توانید کتاب حاضر را از کتاب فروشی های معتبر تهیه فرمایید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:0  توسط لیلا باباخانی  | 

     یکی از مهمترین پیام های پیامبر (ص) برای مردم جهان و زندگی آنان ، "صلح و دوستی" است. پیامبر (ص) گفته است: "همه مردم برادران و خواهران یکدیگرند و رنگ پوست ، نژاد ، زبان ، دارایی و اصل و نسب ، نمی تواند باعث برتری گروهی بر گروهی دیگر باشد."
     پیامبر (ص) مردم را راهنمایی می کرد تا همواره با احترام با یکدیگر برخورد کنند و می گفت: "همه مردم جهان فرزندان آدم (ع) هستند." همچنین از پیامبر (ص) نقل شده است که: "مومن حقیقی کسی است که دیگران از دست و زبان او در امان باشند و محبت را جایگزین دشمنی کند."
     مومنان حقیقی کسانی اند که اگر در حق آنان خطایی شد ، چشم پوشی کنند و خوبی ها را در نظر بگیرند. پیامبر (ص) با همه مردم ، و نیز حتی با حیوانات ، به ملایمت رفتار می کرد.
     اگر چه پیامبر (ص) در مقام رهبر بود. هرگز خود را برتر از دیگران نمی دانست. هرگز به کسی بی احترامی نمی کرد و از یاران خود می خواست به یاری درماندگان بشتابند.
     پیامبر (ص) به درجه ای از اخلاق و تهذیب نفس رسیده بود که اگر کسی او را اذیت و آزار می کرد ، در حق آن فرد دعا می کرد.
     ایشان همواره مردم را پند می داد و می گفت: "دلبسته دنیا نباشید و بدانید تنها چیزی که ارزش دلبستگی دارد ، خداست."
     پیامبر (ص) همواره طرفدار صلح و آرامش بود. صلح حدیبیه نمونه ای از صلح طلبی اوست. (6 سال پس از هجرت به مدینه پیامبر (ص) با عده ای از یارانش برای زیارت خانه کعبه به سوی مکه حرکت کردند در حالی که هیچ سلاحی با خود به همراه نداشتند . زمانی که قریش از قصد پیغمبر (ص) آگاه شدند ، فردی را فرستادند تا پیغمبر (ص) را از ورود به مکه باز دارد. پیامبر (ص) که به سرزمین حدیبیه رسیده بود ، پیغام داد که: "ما برای زیارت آمده ایم ، نه برای جنگ." در آن سرزمین ، با بزرگان مکه قردادی به نام صلح حدیبیه امضاء کردند که می گفت هر دو طرف به مدت 10 سال نباید با هم جنگ کنند. در ضمن ، مسلمانان در سال عقد قرار داد ، حق ورود به مکه را ندارند اما سال آینده می توانند به مدت 3 روز برای زیارت به مکه بیایند. )
     او می کوشید با وجود همه سختی ها و مشکلات ، پیام صلح را به گوش مردم جهان برساند.

          (برگرفته از کتاب محمد(ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - 1384 )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 11:1  توسط لیلا باباخانی  | 

      گفتار و کردار دوران کودکی پیامبر اکرم (ص) ، آن حضرت را از کودکان دیگر ممتاز می ساخت ، به طوری که پدر بزرگش به این حقیقت پی برده بود و او را فوق العاده احترام می کرد.
      حضرت "ابوطالب" عموی پیامبر می گفت: " هرگز از محمد دروغ و کار ناشایست و جاهلانه ندیده ام . نه بیجا می خندد و نه سخنان بیهوده می گوید و بیشتر تنها است."
      خداوند از همان کودکی ، توجه ویژه ای به آخرین فرستاده اش داشت و او را قدم به قدم برای انجام رسالت سنگین "نبوت" آماده می ساخت. امیر المومنین در این باره می فرماید: "...خدای متعال، بعد از دوران شیر خوارگی محمد، بزرگترین فرشته از فرشتگان خود را همراه او کرد تا راه و روش کرامتها و بزرگواریها و بهترین و زیباترین روش اخلاقی جهان را به وی نشان دهد و شب و روز ، حضرتش را بر آن دارد."
      در نتیجه این کمکهای خدایی بود که این انسان برگزیده ، از سرآغاز زندگی ، موحد و یگانه پرست بود و بی پروا با بتها دشمنی می ورزید. به انجام مناسک حج می پرداخت . به هنگام غذا خوردن همواره نام خداوند را بر زبان جاری می ساخت و در پایان حمد و ثنای او را به جای می آورد. از خوردن گوشت حیواناتی که در پای بتها قربانی می شدند، خودداری می کرد و از خوردن صدقه و از مال حرام پرهیز می کرد.
     هنگامی که آن بزرگوار هفت ساله بود، یهودیان چون در کتاب هایشان خوانده بودند که پیامبر اسلام از خوردن غذای حرام و شبهه دار اجتناب می کند تصمیم گرفتند حضرت را امتحان کنند. به همین منظور مرغی را ربودند و آن را برای ابوطالب فرستادند. پیامبر به آن مرغ دست نزد. وقتی علت را پرسیدند ، در جواب فرمود: " حرام است و خداوند مرا از حرام حفظ می فرماید."
     سپس یهودیان مرغی را از همسایه گرفته و به او گفتند که بعدها پولش را خواهند داد، و آن مرغ را برای حضرت محمد فرستادند. اما حضرت بازهم آن را قبول نکرد و فرمود: " این غذا شبهه ناک است . آنگاه یهودیان گفتند: " این طفل دارای مقام و مرتبت والایی خواهد شد."
     عبدالمطلب که سرور و سرپرست قریش بود. با حضرت مانند سایر کودکان رفتار نمی کرد ، بلکه برای او مقام و مرتب های رفیع قایل بود.
     هرگاه برای عبدالمطلب جایگاهی در کنار خانه کعبه ترتیب می دادند، فرزندانش اطراف جایگاه مخصوص را احاطه می کردند. عظمت و ابهت عبدالمطلب به قدری بود که مردم جرات نمی کردند پا به آنجا بگذارند، ولی رسول خدا مقهور آن جلال و جبروت نمی شد و یکراست به جایگاه مخصوص می رفت. عبدالمطلب به فرزندانش که مانع ورود حضرت محمد می شدند ، می گفت: " پسرم را رها کنید. به خدا سوگند او دارای مقام و مرتبه عظیمی است."
      آنگاه محمد با بزرگ قریش - عبدالمطلب - می نشست و با او به سخن می پرداخت.
      عبدالمطلب ، غذای خود را همیشه با محمد صرف می کرد. او را به خلوت خویش می برد. در جایگاه خود می نشاند . در هر مجلسی ، محمد به وی از هر کسی نزدیک تر بود و در میان اهل و قبیله خود بیشترین توجه را به محمد اختصاص می داد.

         ( برگرفته از کتاب برگزیدگان " سیری کوتاه در زندگی چهارده معصوم (ع)" - نوشته مهدی رحیمی - مرکز چاپ و نشر بنیاد بعثت - چاپ سوم - 1374 )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:24  توسط لیلا باباخانی  | 

      تجربه موفقی که پیامبر (ص) در تجارت از خود نشان داد، همچنین اعتبار و درستی او ، باعث شد توجه خدیجه (ع) به او جلب شود. خدیجه (ع) زن نیکو کار، ثروتمند و زیبایی بود که خانواده اش به بازرگانی مشغول بودند. خدیجه (ع) محمد (ص) را استخدام کرد تا کالاهایش را در کشور سوریه بفروشد.
      محمد (ص) در اولین سفر خود ، به خوبی به وظیفه اش عمل کرد. او هنگامی که از سفر باز گشت ، آن قدر سود کرده بود که حتی خود خدیجه (ع) هم تا آن موقع چنین سودی نکرده بود. خدمتکار خدیجه (ع) که در این سفر ، محمد (ص) را همراهی می کرد، پس از بازگشت ، گزارش مفصلی به خدیجه (ع) داد و از توانایی های فوق العاده محمد (ص) در کار تجارت ، تعریف و تمجید کرد. 
     نیت پاک محمد (ص) تاثیر زیادی بر خدیجه (ص) گذاشته بود ، محمد (ص) کسی بود که همواره چشم ها و زبان خود را از گناه حفظ می کرد و همین امر باعث شد که خدیجه (ع) به او پیشنهاد ازدواج بدهد. محمد (ص) هم به او احترام خاصی می گذاشت .از آنجا که محمد (ص) پاکدامنی خدیجه (ص) را دیده بود، به او پاسخ مثبت داد. خطبه عقد این ازدواج خجسته را ، ابوطالب ایراد کرد آنها زوج خوبی برای همدیگر شدند و ثمره زندگی آنها پس از چند سال ، چهار دختر و دو پسر بود که هر دو فرزند پسرشان در همان سالهای اولیه زندگی ، از دنیا رفتند.
      خدیجه (ع) نه تنها همسر پیامبر ، بلکه دوست و یاور او نیز بود ، او اولین زنی بود که بعدها ، یعنی زمانی که محمد (ص) به رسالت مبعوث شد. جزء یاران پیامبر (ص) قرار گرفت. آنها زندگی خوبی داشتند و آنگاه که خدیجه (ع) از دنیا رفت . مرگ او برای پیامبر بسیار اندوهناک بود. پیامبر (ص) پس از مرگ خدیجه ، همسران دیگری اختیار کرد. اما فقط از آخرین همسرش یک فرزند دیگر به دنیا آمد که نامش را ابراهیم گذاشتند ، اما ابراهیم هم در سالهای نخست زندگیش در گذشت.

         ( برگرفته از کتاب محمد (ص) - نوشته ثانی اثنین - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - ۱۳۸۴ ) 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:0  توسط لیلا باباخانی  | 

      **دانش بیاموزید ، و با دانش ، وقار و آرامش آموزید ، و نسبت به آموزگار خود فروتن باشید.

      ** بهترین امت من ، دانشمندانند ، و بهترین دانشمندن امت من ، بردبارانند.

      ** دانشمندی که از علم او سود برند ، از هزار عابد بهتر است.

      ** هرکس از شما اخلاقش نیک تر باشد ، ایمانش بهتر است.

      ** بنده ، مادام که در انتظار نماز است ، در حال نماز است.

      ** به نیکی وادارید و از بدی باز دارید ، وگرنه ، خدا بدانتان را بر شما مسلط کند . آن گاه نیکانتان دعا کنند [و دفع آنان را در خواست کنند ] و دعایشان مستجاب نشود.

     ** هر کس از شما نا شایستگی ببیند ، به دست خویش مانع آن شود. و اگر نتواند ، به زبان ، و اگر نتواند ، به دل مانع شود که حداقل ایمان ، همین است.

     ** خداوند بر امت من ، چیزهایی را که در دل می گذرانند ، اگر به گفتار و کردار منجر نشود ، می بخشد.

     ** کار اندک که با بصیرت و دانش انجام گیرد ، بسیار است ، و کار بسیار که با نادانی صورت پذیرد ، اندک.

     ** از حسد بپرهیزید ، ریرا حسد ، کارهای نیک را می خورد ، چنان که آتش ، هیزم را می خورد.

     ** بهترین نوع ایمان آن است که بدانی هر جا هستی ، خدا با تو است.

     **تفریح و بازی کنید ، زیرا دوست ندارم که در دین شما ، خشونتی دیده شود.

     ** فرزندان خویش را تیر اندازی آموزید ، که مایه سرشکستگی دشمن است.

     ** اسلام پاکیزه است. شما نیز پاکیزه باشید ، که هر کس پاکیزه نیست ، به بهشت نمی رود.

     ** دعایی که پدر برای فرزند کند ، مانند دعایی است که پیغمبر برای امت خود می کند.

     ** اطاعت پدر ، اطاعت خدا ، و نافرمانی او ، نافرمانی خداست.

     ** مادر خود ، مادر خود ، مادر خود را رعایت کن. سپس پدر خود را ، و پس از آن ، کسانی را که به تو نزدیکترند.

     ** وفای به عهد ، از لوازم ایمان است.

     ** خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد.

     ** سفر کنید تا تندرست شوید و روزی یابید.

     ** خداوند به جوان اهل عبادت ، بر فرشتگان خود مباهات می کند و می گوید: " بنده مرا بنگرید که به خاطر من از تمایلات خود چشم پوشیده است!"

     ** خداوند شوخی کننده ای را که در شوخی خود راستگو باشد ، باز خواست نمی کند.

     ** شعر چون سخن است: شعر نیک ، سخن نیک است و شعر بد ، سخن بد.

     ** پروردگار ما ، از نومیدی بندگان خویش عجب دارد.

     ** نان را گرامی شمارید ، زیرا خداوند آن را از برکات آسمان فرو فرستاده و از برکات زمین بیرون آورده است.

     ** نماز گزار در [خانه] خدا را می کوبد ، و هر که پیوسته دری را بکوبد ، عاقبت بر او باز می شود.

     ** نخستین چیزی که به حساب آن می رسند ، نماز است.

     **نماز ستون دین است.

     ** نگاه بد ، تیری زهر آگین از تیرهای شیطان است.

     ** هر که گنجشکی را بیهوده بکشد ، روز قیامت ، آن گنجشک بیاید و نزد عرش خدا فریاد زند و گوید: "پروردگارا! از این شخص بپرس ، برای چه مرا بی فایده کشت؟"

     **هر حیوان پرنده یا غیر آن که به نا حق کشته شود ، روز قیامت با کشنده خود مخاصمه کند.

     ** خداوند چون بنده مومن خود را دوست دارد ، او را از دنیا پرهیز می دهد ، چنانکه شما مریض خود را ، از بیم مرض ، از خوردن و نوشیدن پرهیز می دهید.

     ** خداوند گوید: تا هنگامی که بنده ام مرا یاد می کند و لب هایش به نام من می جنبد ، با او هستم.

     ** هر که درختی بنشاند ، به اندازه میوه ای که از آن درخت به عمل می آید ، برای او پاداش ثبت می شود.

     ** در دوستی ، میانه نگهدار ، زیرا چه بسا دوستت ، روزی دشمن تو شود. در دشمنی نیز راه افراط پیش مگیر ، زیرا شاید همان دشمن ، روزی دوست تو شود.

     ** با فقرا دوستی کنید، زیرا در روز رستاخیز ، دولتی بزرگ دارند .

     ** پاسخ دادن به نامه ، مانند جواب سلام واجب است.

     ** یکی از اقسام اسراف این است که هر چه می خواهی بخوری.

     ** بر امت خویش ، بیش از هر چیز ، از شکم پرستی و پر خوابی و بیکارگی و بی ایمانی بیمناکم.

     **پاداش آن که غذا می خورد و شکر می گذارد ، مانند روزه دار صبور است.

           ( برگرفته از کتاب آخرین فرستاده - نوشته رضا رهگذر - انتشارات مدرسه - چاپ دوم - 1382 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 0:52  توسط لیلا باباخانی  | 

       *جمعه 17 ربیع الاول عام الفیل (سال حمله ابرهه به مکه ) ، مطابق با سال 570 میلادی:
              تولد در "مکه " ، در خانه پدری . پدرش عبدالله ، پسر عبدالمطلب ، پسر هاشم ، از تیره "عبدمناف" از قبیله قریش ، و مادرش آمنه ، دختر وهب ، از تیره "بنی زهره" از قبیله قریش بود.

       *چهار ماه و یک هفتگی: سپرده شدن به دایه ای به نام حلیمه ، که در میان تیره صحرانشین "بنی سعد" ، از قبیله هدیل ، در نزدیکی شهر "طایف" می زیست.
     
       * پنج سالگی: باز گشت به مکه و زندگی در کنار مادر.
 
       *شش سالگی: نخستین سفر به یثرب ، آشنایی با برخی از خویشان مادری و پدری ، و دین آرامگاه پدر در آن شهر.

       * هشت سالگی: مرگ عبدالمطلب و قرار گرفتن تحت سرپرستی عمویش ، ابوطالب.

       * سیزده سالگی: سفر به شام ، همراه با ابوطالب.

       *شانزده تا بیست سالگی: شرکت در جنگ بین قبیله قریش و قبیله هوازن ، موسوم به جنگ های فجار.

       * بیست سالگی: شرکت در پیمان جوانمردان (حلف الفضول).

       *بیست و پنج سالگی: سرپرستی کاروان تجاری خدیجه ، دختر خویلد ، در سفر شام. (ازدواج با خدیجه ).

       *سی و پنج سالگی: نصب حجر الاسود ، و رفع اختلاف پدید آمده میان تیره های قریش در این باره.

       *سی و شش سالگی: پذیرش سرپرستی علی شش ساله.

       * چهل سالگی: بر انگیخته شدن به پیامبری ، در شب بیست و هفتم رجب (مطابق با سال 610 میلادی).

       * سال سوم بعثت: آشکار کردن تبلیغ اسلام ، به فرمان خدا.

       * سال پنجم بعثت: فرستادن مخفیانه گروهی از مسلمانان تحت فشار مشرکان و کفار ، به کشور حبشه.

       *سال هفتم تا دهم بعثت: تحریم اقتصادی و اجتماعی مسلمانان توسط دیگر تیره های قریش ، و اقامت اجباری در دره ابوطالب.

       *سال دهم بعثت: بازگشت به مکه.

       *سال یازدهم بعثت: اسلام آوردن شش نفر از اهالی یثرب.

       *سال دوازدهم بعثت: اسلام آوردن دوازده تن دیگر از مردم یثرب. و برده شدن او به آسمان از سوی خداوند (معراج) ، و مشاهده جلوه هایی از عالم غیب.

       *سال سیزدهم بعثت: مسلمان شدن هفتاد و سه زن و مرد ازاهالی یثرب.

       *سال اول هجری: تصمیم قطعی قریش به کشتن پیامبر ، و هجرت مخفیانه آن حضرت به یثرب ، در آغاز این سال. و ورود به یثرب ، در روز دوشنبه دوازدهم ربیع الاول ، و تغییر نام این شهر به "مدینه النبی" (شهر پیامبر ) ، از سوی مردم .بنای "مسجد النبی" در مدینه. و بستن پیوند برادری (عقد اخوت) بین یاران.

       *سال دوم هجری: ازدواج آخرین دختر پیامبر (حضرت فاطمه) با پسر عمویش (حضرت علی). صدور اجازه جهاد برای مسلمنان ، و درگیری در چند جنگ با کافران و مشرکان مکه ، از جمله ، جنگ بدر.

       *سال سوم هجری: در گیر شدن در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله ، جنگ احد ، و شکسته شدن دندان پیامبر و شهادت حمزه ، عموی محبوب آن حضرت ، در این جنگ.

       * سال چهارم هجری: وفات فاطمه دختر اسد ، مادر حضرت علی ، که برگردن پیامبر نیز حق مادری داشت.

       *سال پنجم هجری: در گیری در چند جنگ با دشمنان اسلام ، از جمله جنگ خندق یا احزاب.

       *سال ششم هجری: بستن پیمان صلح حدیبیه با سران قریش.

       * سال هفتم هجری: فتح قلعه خیبر ، و مسموم شدن پیامبر و برخی از یاران ، به وسیله غذای سمعی اهدایی یک زن یهودی اهل این قلعه. و ساخته شدن مهر محمد رسول الله برای پیامبر. و نوشتن و فرستادن نامه برای برخی از شاهان و امیران ، از جمله شاه ایران و حاکم مصر.

       *سال هشتم هجری: زیر پا گذارده شدن یکی از مواد صلح حدیبیه توسط سران قریش. و فتح مکه توسط مسلمانان ، تسلیم شدن سران قریش ، و پاک سازی مسجد الحرام از بت ها و دیگر آثار شرک. و فتح طایف به دست مسلمنان.

       *سال نهم هجری: رفتن به تبوک با سپاه اسلام ، و تسلیم شدن سرکشان رومی. و آتش زدن و ویران کردن مسجدی که توسط منافقان در مدینه ساخته شده بود (مسجد ضرار).

       *سال دهم هجری: برگزاری آخرین حج ( حجه الوداع ) با مسلمانان. معرفی حضرت علی(ع) به جانشینی خود ، از سوی پیامبر در راه بازگشت از این حج.

       *سال یازدهم هجری: بیماری. سفارش مردم به کتاب خدا و خانواده خود ، در یک خطبه ، در مسجد. و رحلت ، در شصت و سه سالگی. و دفن در اتاق مسکونی اش.  

         (برگرفته از کتاب آخرین فرستاده - نوشته رضا رهگذر - انتشارات مدرسه - چاپ دوم - سال ۱۳۸۲ )

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 22:7  توسط لیلا باباخانی  | 
     

              10001651A.jpg
        نام تو را خواندم و شعری سپید      در غزلستان خيالم دميد 
        در پي نام تو غزل مست مست      آمد و در خلوت شعرم نشست  
        نام تو را خواندم و گويي بهار          با دل من داشته صدها قرار
        نام تو آغاز شكوفايي است           حرف تو لبريز ز گويايي است 
        پيش قدوم تو افق خم شده           سنگ پر از صحبت زمزم شده 
        بيد اگر خم شده مجنون توست      لاله اگر سوخته دل خون توست 
        گل چو به توصيف تو پرداخته          گونه اش از شوق گل انداخته 
        آب ز حرف تو زلال آمده                 چشمه از اين زمزم حال آمده 
        غنچه به عطر نفست باز شد        فصل شكفتن ز تو آغاز شد 
        آب گرفته است ز رويت وضو           آب به لطف پر از آبرو 
        هر چه بهار است ز لبخند توست   هر چه شكفته است ز پيوند توست 
        بي تو سخن ها همه بي بال بود   سيب سخن هاي غزل كال بود 
        حنجره ات تا غزل آغاز كرد             بسته ترين پنجره را باز كرد 
        با تو من و عشق صميمي شديم   يكشبه ياران قديمي شديم 
        هر چه من و شعر قدم مي زنيم     حرف تو را باز رقم مي زنيم

     (شاعر: پرويز بيگي حبيب آبادي - برگرفته از مجله موعود - شماره 67- شهريور 1385 )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 14:39  توسط لیلا باباخانی  | 

      آن روز، مدینه حال و هوای ریگری داشت! در همه جا، صدای خنده و شادی بود. هوا، آفتابی و دلنشین بود و نخلهای اطراف مدینه، چشمها را به خود خیره می کرد.
      آن روز، "عید فطر" بود. یک ماه روزه و عبادت ، سپری شده بود و چهره اهل مدینه ، روشنتر از قبل بود، بوی محبت و صمیمیت به مشام می رسید. همه اهل شهر، صبح زود از خانه بیرون آمده بودند. آنها در حالیکه لباسهای تمیز و سفیدی به تن داشتند، باپای برهنه در کنار منزل پیامبر ایستاده و منتظر او بودند.
      ناگاه پیامبر از خانه بیرون آمد و لبخند زنان، پیشاپیش مردم، به طرف اطراف شهر به راه افتاد. گویی زمین خاک آلود و داغ بیابان همجون حریری نرم گشته بود. تنها زمزمه "الله اکبر" و "لااله الا الله" به گوش می رسید.
      آنها به کنار نخلستانهای مدینه رسیدند پیامبر به نماز ایستاد. یاران همه صف بستند، مردان در جلو و زنان در پشت سر آنها. فقط کودکان بودند که در کنار درختها بازی می کردند.
      صدای شادی و همهمه کودکانه آنان، باصدای نماز اهل مدینه در هم آمیخته بود.
      نماز به پایان رسید. پیامبر، خطبه های بعد از نماز را قرائت کرد. مردم با لذت به دهان پیامبر چشم دوخته بودند و حرفهای او را مانند قطره های باران، به کویر تشنه دلهایشان می نشاندند. پیامبر در میان حرفهایش، گاه گاه به کودکان نگاه می کرد و از بازی و شادی آنها لذت می برد او کودکان را دوست داشت، کودکان هم او را دوست داشتند.
      خطبه ها به پایان رسید. یاران پیامبر روبوسی کردند و توفیق یک ماه بندگی خدا را به یکدیگر تبریک گفتند.
      در همین لحظه، پیامبر از کنار یاران دور شد و به سوی بچه ها رفت. کودکی تنها و لاغر اندام، به ساقه درخت خرمایی تکیه داده بود و با حسرت به بازی بچه ها نگاه می کرد .
      پیامبر نزد او رفت. او را بغل کرد و پیشانیش را بوسید. در آن وقت ، بچه ها و اهل مدینه به آنجا نگاه می کردند. مادر کودک، سراسیمه و هراسان جلو آمد.
     پیامبر از کودک پرسید: چرا بازی نمیکنی؟"
     کودک با دستپاچگی گفت:"بچه ها... بچه ها مرا بازی نمی دهند."
     پیامبر با تعجب پرسید:"چرا؟"
     کودک با صدای لرزانی گفت: " آنها می گویند تو پدر نداری!"
     پیامبر ناراحت شد. با مهربانی و دلسوزی پرسید:"پدرت چه شده است؟"
     قطره اشک گرمی بر صورت آفتاب سوخته کودک لغزید و گفت:"پدرم در جنگ شهید شده است. "
     دل پیامبر لرزید. کودک را بیشتر به سینه اش چسباند:
     دوست داری من امروز پدر تو باشم؟
     کودک نمی دانست چه بگوید. اصلا باورش نمی شد! پیامبر می خواست پدرش باشد!
     پرنده شادی در آشیانه قلب کودک لانه کرد:"باشد! باشد! "
     بعد، با خوشحالی به سوی بچه ها دوید. آن روز، او شادترین کودک مدینه بود. 
     
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها"چهل قصه از زندگی پیامبر گرامی اسلام" - نوشته ناصر نادری - انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:25  توسط لیلا باباخانی  |