تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد

     ابو سعید مقداد بن عمرو کندی بهرائی از سابقین در اسلام و از افراد اندکی است که در روزهای سخت و هراس آور ، دعوت به اسلام گردید و چنان در دین و عقیده خویش استقامت نشان داد که شخصیتهای صدر اسلام را بشگفتی افکند ، روزی به عبدالرحمن بن عوف گفت: بخدا این داستانی را که برای خاندان پیغمبر (ص) پس از در گذشت او پیش آمد در هیچ جا سراغ ندارم . عبدالرحمن گفت: به این موضوع چکار داری؟ ، مقداد گفت: بخدا سوگند من آنان را دوست دارم چون پیامبر (ص) دوستشان داشت و مرا از آنان وجد و شوری در دل است که اکنون اظهار نتوانم کرد تا اینکه اجتماعی فراهم آید و حق آنان و میراث رسول را از دست دیگران بگیرد.
     عبدالرحمن گفت: من خودم را بواسطه تو به زحمت انداختم . مقداد گفت: تو مردی را کنارزدی که بحق فرمان می داد و به عدالت و حفظ حقوق اجتماع در میان جامعه رفتار می کرد در اینجا عبدالرحمن بوی پرخاش می کند و می گوید این سخن را به مردم مگو ( مبادا افکار روشن شود ) باری این اثیر در "اسدالغابه" نسب وی را تا جد بیست و یکمش ذکر می کند و می گوید: او را مقداد بن اسود می گفتند چون اسود بن عبد یغوب زهری او را پسر خود خوانده بود و نیز کندیش می گفتند چون با طایفه بنی کنده هم پیمان شده بود سپس اضافه می کند که احمد بن صالح مصری گفته: وی حضرمی است و پدرش باکنده هم پیمان گشت و بکندی خوانده شد ولی صحیح این است که مقداد بهراوی است.
     مقداد به حبشه مهاجرت کرد سپس به مکه باز گشت و در هجرت پیغمبر (ص) به مدینه نتوانست همراه باشد لذا در آنجا درنگ کرد تا اینکه پیغمبر (ص) عبید بن حارث را با گروهی فرستاد آنان با جمعیتی که عکرمه بن ابی جهل امیرشان بود به هم رسیدند .
     مقداد و عتبه بن غزوان هم با این گروه مشرکین از مکه بیرون آمدند تا بدینوسیله به مسلمین بپیوندند این دو دسته به هم بر خوردند ولی جنگ واقع نگشت و مقداد و عتبه از آنان جدا گشته و به مسلمانان ملحق شدند .
     مقداد در تمام جنگها شرکت کرد و از جمله جنگ بدر بود که در آن غزوه موقعیتی نمایان داشت و گفته شده که تنها فرد سوار در آن جنگ مقداد بود هنگامی که پیغمبر (ص) به طرف بدر حرکت می کرد خبری رسید که کفار قریش برای مقاومت و جلوگیری بسیج کرده اند ، پیغمبر (ص) با مردم مشورت کرد که چه کنند؟ ابن اثیر می گوید: ابوبکر و عمر سخن نیکو گفتند ، اما مقداد بپا خاست و گفت: یا رسول الله (ص) آنچه را که خداوند امر فرموده اجرا ساز ، ما با تو هستیم .
     فضائل و مناقب مقداد چنانکه ابن اثیر می گوید بسیار است پاره ای از آنها را شیخ بزرگوار محمد بن نعمان مفید در کتاب "اختصاص" وعلامه مجلسی در "بحار" و محدث قمی در "منتهی الامال" و ابن اثیر در "اسد الغابه فی معرفه الصحابه" آورده اند و از جمله این حدیث است که ابن اثیر از حافظ ابو عیسی ترمذی نقل کرده که پیغمبر (ص) فرمود: خدای عزوجل مرا به دوستی چهار کس امر کرده و خبرم داده که آن چهار نفر را دوست دارم . گفتند: کیانند ؟ فرمود: علی (سه مرتبه تکرار کرد ) و ابوذر و مقداد و سلمان .
     مقداد در راه توسعه اسلام و استقرار حق و حقیقت در جای خویش پیوسته می کوشید و از این راه می توان به بلندی فکر و بزرگی روح و دوراندیشی و انساندوستی او پی برد . پس از در گذشت پیغمبر (ص) خویش را بسی به زحمت انداخت و در راه استقرار خلافت در قرار گاه اصلی آن اقدامها کرد و مکرر در مجامع اصحاب و مسجد پیغمبر (ص) و غیر آن اشخاص را گرد هم جمع می کرد و با سخنانی پخته و نصایحی بیدار کننده و سوز و گدازی فراوان افکار را بیدار می کرد.
     مقداد دلی روشن و پاک داشت که اعتقادات حقه خود را بدان تکیه داده بود و در راه محبت علی (ع) و اطاعت فرمان وی ضرب المثل بود .
     مقداد به سال 33 هجری در گذشت . ابن اثیر و علامه امینی گفته اند که عمر هنگام وفات هفتاد سال بوده است بنابراین ولادت وی 24 سال قبل از بعثت بوده است. 
    باری مقداد به گفته محدث قمی از ارکان اربعه و بسیار عظیم القدر و شریف المنزله است و دینداری و شجاعت او از آن افزون است که به تحریر آید. درود بر روان تابناک مقداد ، درود بر آن روح پهناور که در کالبدی پاک همواره به عشق بر قراری خلافت و عدالت عمومی اوج می گرفت و پیوسته با طلوع و غروب ماه و گذشت تیره شبان بیاد اطفال یتیم بود و برای احیای حقوق اجتماع در راه استقرار خلافت علی (ع) می کوشید امروز هم که خورشید می درخشد اشعه خود را بر مزار او به عنوان خوابگاه یک انسان بزرگ و یک طرفدار حقوق عمومی و حکومت الهی نثار می کند.
  
      (برگرفته از کتاب یاران پیامبر - نوشته غلامرضا قدسی - انتشارات بعثت ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 15:59  توسط لیلا باباخانی  | 

    هیچ چیز به اندازه عظمت " روحهای بزرگ " ، انسان را تحت تاثیر قرار نمی دهد.
    جوان ، در پی الگویی است که با معیار و راهنما قرار دادن آن ، به " چگونه بودن " و " چگونه زیستن " خود ، شکل و جهت دهد . بزرگان نیز چنین اند ؛ اما این ویژگی تاثیر پذیری از سرمشقها ، در سنین کودکی و نوجوانی و جوانی بیشتر است.
    تاریخ اسلام ، سرشار از چهره هایی است که هر کدام دنیایی از عظمت و پاکی و قهرمانی را در خود دارند. اصحاب با ایمان و فداکار رسول خدا (ص) و یاران با اخلاص امیر مومنان (ع) و شاگردان و اصحاب خود ساخته امامان دیگر ، هر یک به نوبه خود ، ارزشها را به ما الهام می دهند و روح ما را به تعالی و عروج می کشند.
    اما " عمار یاسر " ، در این میان از بارزترین شخصیتهای مومن و وفادار و وفاکار در راه حق و رسالت و ولایت است. تاریخ شهامتهای مسلمانان صدر اسلام و جانبازیهای یاران عاشق علی (ع) به حماسه های این یار همیشه در پیکار امیر مومنان ، آراسته است.
    گاهی حوادث ، بستر مناسبی برای رشد و شکوفایی انسانها می گردد و دست تقدیر ، ناخواسته برای انسان سعادتی جاویدان را رقم می زند.
    سر گذشت مسلمان شدن " عمار " نیز چنین بود.
    پس از خشکسالی و فقری که سالیان طولانی " یمن " را فرا گرفته بود ، زندگی دوباره جان می گرفت " یاسر " به همراه دو برادرش ، برای یافتن برادر دیگرشان که در اثر قحطی از آنان جدا شده بود به "مکه " آمدند و پس از جستجوهای بسیار که از یافتن او مایوس شدند ، تصمیم گرفتند برگردند. ولی... یاسر برنگشت و در مکه ماند.مدتها گذشت . یاسر با " ابو حذیفه مخزومی " رئیس قبیله مخزوم ، هم پیمان گردید و با یکی از پاکترین کنیزان او ، به نام " سمیه " ازدواج کرد " عمار " ثمره این ازدواج بود.
    عمار بزرگ می شد و جامعه را ستم فرا گرفته بود و مردم چشم به راه ظهور مصلحی الهی بودند که آنان را از آن تیره روزی نجات دهد.
    حضرت محمد (ص) به نبوت مبعوث شد. عمار ، همراه با پدر و مادرش از اولین کسانی بودند که مسلمان شدند و در رکاب پیامبر ، پر افتخارترین حماسه های مقاومت و صبر و فداکاری را آفریدند.
    صحرای گرم و سوزان حجاز ، شنهای تقتیده صحرا و آفتاب داغ نیمروز ، شاهد صبر قهرمانانه یاسر و سمیه ، این پیر مرد و پیرزن نستوه و مومن بود. شکنجه هایی که این زن و مرد ، در راه ایمان و عقیده اسلامی خود متحمل می شدند دل سنگ را آب می کرد و رسول گرامی اسلام (ص) هر روز با دیدن آنان در شکنجه گاه ، نوید بهشت به آنان می داد و دعوت به پایداری و صبر می کرد مشرکان قریش با دیدن این صحنه ، بر شکنجه ها می افزودند ولی اینان ، همچنان چشم بر لبان پیامبر دوخته ، مشتاق شنیدن کلام خدا از زبان رسول الله بودند.
    صبر و مقاومت خاندان یاسر ، مشرکان را به ستوه آورد و در نهایت ، یاسر و سمیه زیر بی رحمانه ترین شکنجه ها و شلاقهای ابوجهل و ایادی او به شهادت رسیدند و اینان ، اولین شهیدان اسلام بودند که به ملکوت اعلا پیوستند و صفحات تاریخ اسلام را با خونشان رنگین نمودند.
    " عمار " ، فرزند جوان این دو قهرمان که خود تقیه نمود و نجات یافت شاهد شکنجه شدن و شهادت پدر و مادر خویش به دست جلادان بود و چون قدرت دفاع از خود و پدر و مادرش را نداشت ، متحمل ضربه های روحی شدیدی می شد ، عمار در زیر شکنجه ها ناچار شد برای حفظ جان خویش ، سخنی را که مشرکان می خواستند بگوید ، ولی قلبش مالامال از ایمان و عشق به خدا بود. او را وادار کردند که کلامی کفر آمیز بر زبان بگوید. هر چند خودش در رویارویی با پیامبر خدا شرمنده شد ، ولی آیه قرآن نازل شد و رفتار تقیه آمیز او را ستود و بر ایمان قلبی او گواهی داد.
     عمار جزء اولین گروهی بود که به دستور پیامبر (ص) به حبشه مهاجرت کردند ، تا هم از آزار قریش در امان باشند و هم در آن جا به تبلیغ اسلام بپردازند.
     پس از هجرت پیامبر اسلام به مدینه ، عمار هم همراه جمعی از مهاجران به آن حضرت پیوست و در ساختن مسجد که مسلمانان ، سنگها را از اطراف می آوردند ، عمار به اندازه دو نفر سنگ حمل می کرد .
     پیامبر (ص) به او فرمودند:
               عمار این قدر به خودت زحمت مده .
    عمار می گفت : دوست دارم در ساختن این مسجد بیش از این کار کنم.
    پیامبر (ص) دستی به شانه عمار زد و فرمود :
               " تو اهل بهشتی ، و گروهی ستمکار تو را می کشند."

      {برگرفته از کتاب " عمار یاسر " - نویسنده : جواد محدثی - ناشر : دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - چاپ دوم - ۱۳۷۶}           

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 14:44  توسط لیلا باباخانی  | 
                                               

      شهر مدینه ، جایی که مرقد و مسجد پیامبر اکرم (ص) در آن قرار دارد ، زائران زیادی را به سوی خود جلب می کند. در دوازدهم ربیع الاول سال سیزدهم بعثت (20 سپتامبر سال 622 میلادی ) پیامبر (ص) و یارانش از مکه به مدینه آمدند . این سفر به نام "هجرت" مشهور ، و مبداء تاریخ و تقویم مسلمانان است. هنگامی که حضرت محمد (ص) و یارانش هجرت کردند ، دو یتیم به نام " سهل " و " سهیل" قطعه ای زمین را به عنوان هدیه به پیامبر دادند تا در آنجا مسجد بسازد . پیامبر زمین را از آنها به قیمت 10 دینار خرید و خودش با کمک مسلمانان با تنه های درخت خرما مسجدی در آنجا بنا کرد.
     از آن زمان به بعد ، مسجد بزرگ تر و بزرگ تر شده است. خانه پیامبر نیز در داخل مسجد بود ، او در آنجا به عبادت مشغول بود و مردم برای شنیدن آیات قرآن و سخنان او در آنجا جمع می شدند . آنجا جایی بود که قسمت زیادی از قرآن کریم بر پیامبر نازل شد. با وجود اینکه زیارت پیامبر و مسجد مدینه جزء مناسک حج نیست ، زائران به احترام پیامبر ، برای عبادت و دیدار از مکانهای تاریخی و زیارتی ، چند روزی در آنجا اقامت می کنند.

     (برگرفته از کتاب حج - نوشته ثانی اثنین خان - ترجمه امیر صالحی طالقانی - انتشارات کتابهای بنفشه - چاپ اول - 1384)

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 9:40  توسط لیلا باباخانی  | 

     امیر المومنین علی (ع) فرزند ابوطالب و جد او عبد المطلب پسر هاشم است . مادرش فاطمه ، دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است .
     کنیه مشهور او ابوالحسن و لقب هایش فراوان است. از آن لقب ها آنچه میان ایرانیان شهرت دارد اسدالله و حیدر است.
     لقب اسدالله را رسول خدا (ص) بدو داد و مادرش وی را حیدر خواند .
     ولادت او را روز جمعه سیزدهم رجب نوشته اند . عالمان شیعه عموما و گروهی از دانشمندان سنت و جماعت نوشته اند: علی (ع) در سن سی سالگی رسول خدا (ص) در کعبه متولد شد.
     در روز هیجدهم ذوالحجه سال دهم هجرت که به واقعه غدیر معروف است ، خلافت وی بر همه مسلمانان اعلام گردید. و به جانشینی و وصایت رسول خدا (ص) گماشته شد.
     علی (ع) پیوسته در کنار پیغمبر (ص) بود و نگهبانی او می نمود ابن ابی الحدید از امام محمد بن حبیب آورده است: " ابوطالب بر جان پیغمبر (ص) می تر سید . بسا شب هنگام نزد بستر او می رفت و او را بر می خیزاند و علی را به جای وی می خواباند. "
     شبی علی گفت: " من کشته خواهم شد. " ابوطالب در چند بیت بدو چنین گفت: " پسرم ! شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر زنده ای می میرد . بلایی است دشوار اما خدا خواسته است دوستی فدای دوستی شود. دوستی والا گهر ، کریم و نجیب . اگر مرگی رسید تنها برای تو نیست ، هر زنده ای می میرد. "
     علی چنین پاسخ می دهد: " مرا در یاری احمد شکیبایی می فرمایی ؟ بخدا آنچه گفتم از بیم نبود . من دوست می دارم یاری مرا ببینی و بدانی . من پیوسته فرمان بردار تو هستم ، من احمد را که در کودکی و جوانی ستوده است برای رضای خدا یاری می کنم. "
     همچنین هنگامی که قریش بنی هاشم را در شعب ابو طالب در بندان کردند ، ابوطالب در جمله آنان بود . او علی را به نگهبانی محمد سفارش می نمود.
     علی (ع) علاوه بر شرکت در غزوه ها که رسول خدا (ص) خود در آنها حاضر بود ، فرماندهی چند سریه را به عهده داشت. از آن جمله سریه ای است که در سال ششم هجری به سوی بنی سعد به فدک روانه شد . به رسول خدا خبر دادند ،بنی سعد می خواهند یهودیان خیبر را یاری دهند . پیغمبر علی (ع) را با صد تن به سر وقت آنان فرستاد . علی با مردم خود شبها راه می رفت و روز را کمین می کرد چون به آبی که " همج " نام داشت و میان خیبر و فدک بود رسید مردی را دید و از او حال بنی سعد را پرسید . گفت: " اگر مرا امان دهید شما را به سر وقت آنان می برم . " چون امانش دادند وی آنان را بر سر بنی سعد برد و در این سریه غنیمت قابل ملاحظه ای به دست مسلمانان افتاد.
     همچنین در سال دهم هجرت رسول خدا (ص) ، را به یمن فرستاد . پیش از آن خالد پسر ولید را برای مسلمان کردن آنان بدانجا فرستاده بود. اما نپذیرفته بودند. علی (ع) با نامه رسول خدا بدانجا رفت و نامه را بر مردن آن سرزمین خواند . قبیله همدان همگی در یک روز اسلام آوردند. علی داستان را برای رسول خدا (ص) نوشت و پیغمبر سه بار فرمود: " سلام بر مردم همدان باد. " سپس مردم یمن پی در پی رو به اسلام آوردند و علی (ع) به پیغمبر (ص) نامه نوشت و رسول الله شکر خدای را به جای آورد.
     در سال دهم رسول خدا به حج رفت و احکام آن را به مردم تعلیم فرمود و در خطبه معروف خود گفت: " مردم! نمی دانم شاید سالی دیگر شما را در اینجا ببینم یا نه ، از امروز خون و مال شما بر یکدیگر حرام است تا آنکه خدا را دیدار کنید."
     هنگام بازگشت از مکه در منزل مجحفه (آنجا که کاروان ها از یکدیگر جدا می شوند ) به امر خدا مردمان را ایستاداند و در آن مجمع علی (ع) را به جانشینی خود به آنان شناساند و فرمود: " هر کس من مولای اویم علی مولای اوست. "
     چنانکه نوشته شد جانشینی علی سالها پیش انجام گرفته بود ، اما آن مجمع در مکه و جمع خاندان هاشم بود ، و سالها از آن می گذشت . در غدیر خم آن مطلب به اطلاع عموم مسلمانان رسید . حدیث غدیر آنچنان شهرت دارد که کمتر مورخی آن را نیاورده است اما چون خود را برابر کاری که در سقیفه انجام شد دیده اند . تا آنجا که توانسته اند دست به تاویل های نادرست زده اند.

   ( برگرفته از کتاب زندگانی امیر المومنان علی "ص" (علی از زبان علی ) - نوشته سید جعفر شهیدی - انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامی - چاپ دهم - سال ۱۳۷۹ )

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 17:3  توسط لیلا باباخانی  | 

    پیامبر (ص) فرمود:
    خدایم دوست داشتن چهار مرد را - که خود نیز آنان را دوست می دارد - تاکید کرده است: علی ، ابوذر ، مقداد و سلمان.

    نیز فرمودند:
    خدا بیامرزد ابوذر را ، تنها می زید، تنها می میرد و تنها برانگیخته می شود.

    عبدالله بن مسعود ، دوست دیرینه ابوذر ، هنگام دفن او ، سخن پیامبر(ص) به خاطرش گذشت و گفت:
    درست فرمود پیامبر که تو تنها زندگی می کنی ، تنها می میری و تنها برانگیخته می شوی.

    ابودرداء می گفت:
    پیامبر (ص) ، او را امین و رازدار خویش قرار می داد و کسی را در حد او احترام نمی کرد.
 
    ابودرداء و عبدالرحمن بن غنم ، با مردی که اخبار شام را می دانست دیدار کردند. آن مرد گفت:
    خبری دارم که گفتنش را دل خوش ندارم.
    ابودرداء گفت:
    شاید خبر تبعید ابوذر است؟
    گفت: همین است.
    سپس هر یک به نشانه اندوه ، چندین بار گفتند: انا لله و انا الیه راجعون . ابودرداء گفت:
    باید مترصد عذاب الهی باشند . خدایا ، مردم ابوذر را تکذیب کردند ، اما من نمی کنم ، مردم او را خائن           شمردند ،اما من نسبت خیانت به او نمی دهم ، زیرا پیامبر (ص) او را امین می شمرد و با او همراز بود.

    ابوا سوددئلی گفته است:
    بسیاری از یاران پیامبر (ص) را دیدم ، اما همچون ابوذر نبودند .
    پیامبر (ص) در حضور ابوذر او را تکریم می کرد و در غیابش ، مورد محبت و تفقد قرار می داد.
   
    جبرئیل به پیامبر (ص) گفت:
    ابوذر در ملکوت آسمانها ، نامی تر از زمین است.
    پیامبر (ص) پرسید:
    از چه رو به این مقام رسیده است؟
    جبرئیل پاسخ گفت:
    از پارسایی در این جهان گذرا .

                                         پیمان پیامبر (ص) با ابوذر
    ابوذر خود می گفت:
    پیامبر (ص) به من فرموده که ای ابوذر ، هنگام خاک نشینی چه خواهی کرد ؟
    گفتم: هر آنچه دستورم دهید.
    فرمود:
    صبر ، صبر ، صبر ، در سلوک با مردم ، رعایتشان کنید ، اما در کارهای زشت آنان ، مخالفشان باشید.

    نیز گفت:
    در برابر پیامبر (ص) ایستاده بودم فرمود:
    ابوذر ، تو مردی نیک رفتاری ، پس از من مبتلاخواهی شد.
    پرسیدم: آیا در راه خدا؟
    فرمود :آری در راه خدا.
    گفتم: گواراست فرمان او .

    پیامبر (ص) فرمود:
    ابوذر ، خواهی دید که زمامداران ، بیت المال مسلمانان را به خود اختصاص می دهند ، در آن هنگام چه خواهی کرد؟
    گفتم:
    به خدا با شمشیر خواهم جنگید.
    فرمود:
    می خواهی بهتر از آن را برایت بگویم؟
    صبر پیشه کن تا به من بپیوندی .

    نیز فرمود:
    چه حالی خواهی داشت آن وقت که از مدینه بیرونت کنند ؟
    گفتم:
    به شام سرزمین مقدس جهاد می روم.
    فرمود:
    اگر آنجا هم راهت ندهند؟
    گفتم:
    شمشیر خود را (برای نبرد) همراه می برم.
    فرمود:
    راه بهتری هم هست ، آنچه را درباره تبعیدت شنیدی پیروی کن ،اگر چه مردی حبشی تو را تبعید کند. 

     (برگرفته از کتاب ابوذر به دور از پیرایه ها - نوشته علامه بزرگوار عبدالحسین امینی - مترجم: سید حسین حسینی - انتشارات بدر - بهار ۱۳۶۰ )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 20:58  توسط لیلا باباخانی  |