تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد

      آن روز، مدینه حال و هوای ریگری داشت! در همه جا، صدای خنده و شادی بود. هوا، آفتابی و دلنشین بود و نخلهای اطراف مدینه، چشمها را به خود خیره می کرد.
      آن روز، "عید فطر" بود. یک ماه روزه و عبادت ، سپری شده بود و چهره اهل مدینه ، روشنتر از قبل بود، بوی محبت و صمیمیت به مشام می رسید. همه اهل شهر، صبح زود از خانه بیرون آمده بودند. آنها در حالیکه لباسهای تمیز و سفیدی به تن داشتند، باپای برهنه در کنار منزل پیامبر ایستاده و منتظر او بودند.
      ناگاه پیامبر از خانه بیرون آمد و لبخند زنان، پیشاپیش مردم، به طرف اطراف شهر به راه افتاد. گویی زمین خاک آلود و داغ بیابان همجون حریری نرم گشته بود. تنها زمزمه "الله اکبر" و "لااله الا الله" به گوش می رسید.
      آنها به کنار نخلستانهای مدینه رسیدند پیامبر به نماز ایستاد. یاران همه صف بستند، مردان در جلو و زنان در پشت سر آنها. فقط کودکان بودند که در کنار درختها بازی می کردند.
      صدای شادی و همهمه کودکانه آنان، باصدای نماز اهل مدینه در هم آمیخته بود.
      نماز به پایان رسید. پیامبر، خطبه های بعد از نماز را قرائت کرد. مردم با لذت به دهان پیامبر چشم دوخته بودند و حرفهای او را مانند قطره های باران، به کویر تشنه دلهایشان می نشاندند. پیامبر در میان حرفهایش، گاه گاه به کودکان نگاه می کرد و از بازی و شادی آنها لذت می برد او کودکان را دوست داشت، کودکان هم او را دوست داشتند.
      خطبه ها به پایان رسید. یاران پیامبر روبوسی کردند و توفیق یک ماه بندگی خدا را به یکدیگر تبریک گفتند.
      در همین لحظه، پیامبر از کنار یاران دور شد و به سوی بچه ها رفت. کودکی تنها و لاغر اندام، به ساقه درخت خرمایی تکیه داده بود و با حسرت به بازی بچه ها نگاه می کرد .
      پیامبر نزد او رفت. او را بغل کرد و پیشانیش را بوسید. در آن وقت ، بچه ها و اهل مدینه به آنجا نگاه می کردند. مادر کودک، سراسیمه و هراسان جلو آمد.
     پیامبر از کودک پرسید: چرا بازی نمیکنی؟"
     کودک با دستپاچگی گفت:"بچه ها... بچه ها مرا بازی نمی دهند."
     پیامبر با تعجب پرسید:"چرا؟"
     کودک با صدای لرزانی گفت: " آنها می گویند تو پدر نداری!"
     پیامبر ناراحت شد. با مهربانی و دلسوزی پرسید:"پدرت چه شده است؟"
     قطره اشک گرمی بر صورت آفتاب سوخته کودک لغزید و گفت:"پدرم در جنگ شهید شده است. "
     دل پیامبر لرزید. کودک را بیشتر به سینه اش چسباند:
     دوست داری من امروز پدر تو باشم؟
     کودک نمی دانست چه بگوید. اصلا باورش نمی شد! پیامبر می خواست پدرش باشد!
     پرنده شادی در آشیانه قلب کودک لانه کرد:"باشد! باشد! "
     بعد، با خوشحالی به سوی بچه ها دوید. آن روز، او شادترین کودک مدینه بود. 
     
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها"چهل قصه از زندگی پیامبر گرامی اسلام" - نوشته ناصر نادری - انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:25  توسط لیلا باباخانی  | 

      خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
      غرق در این افکار بودم که همسفرم رسید و با صدای بلند به همه اعلام کرد:
      در همین جا قدری استراحت می کنیم . دستور آقا است!
      من باز غرق پندارم شدم که :
      حالا خواهیم دید آن آقا چه قدر راحت در سایه ای می نشیند و دستور می دهد و صد البته وقتی غذا آماده شد، بر سر سفره حاضر خواهد شد!
      هر کدام از یاران عهده دار کاری شدند تا ناهار را آماده کنند. هیچ انتظارش را نداشتم ، اما ناگهان رسول خدا(ص) آمد و گفت:
      جمع کردن هیزم از صحرا نیز با من.
      با این کلام کوتاه ، هر چه بافته بودم پنبه شد!
      مات و مبهوت و انگشت به دهان شنیدم که می گفت:
      خداوند دوست ندارد بنده اش برای خود نسبت به دیگران ، امتیازی قائل شود.  
   
             ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات بوستان کتاب قم - ۱۳۸۱ ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی  | 

      پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
      چند روز بود که مادر بیمار شده و تک تک سرفه می کرد، ولی آن شب، شام هم نخورد، او به شدت سرفه می کرد، گلویش می سوخت و درد به تمام بدنش چنگ می انداخت. پیامبر با چشمهای شفاف و مهربان به صورت زرد مادر خیره شده بود. و نمی دانست چه بگوید.
      ام ایمن با نگرانی از آمنه پرسید:"چیزی نیست." سرفه امانش نداد. فردای آن روز، حال مادر بدتر شد. ام ایمن اصرار کرد: "خانم !بهتر است بر گردیم مدینه ."
      آمنه نپذیرفت. پیامبر در کنار بستر مادر نشست و دستهای لاغرش را در دست گرفت و بوسید. بعد، رو به ام ایمن کرد و آهسته گفت:"مادر را بیدار کنیم و راه بیفتیم."
     ام ایمن با صدایی که بوی غم داشت، گفت: "امروز هم صبر می کنیم ، شاید حال مادرت بهتر شود."
     مادر به آرامی چشمهایش را گشود و با مهربانی به فرزندش زمزمه کرد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش شکفت. او آرام زمزمه کرد:"پسر عزیزم، محمد جان!"
     اشک امانش نداد و نتوانست حرفهایش را بگوید. پیامبر از ته دل گفت:
     "مادر جان! اگر زودتر به مکه برویم، حالت بهتر می شود."
     آمنه، سرش را چرخاند و رو به ام ایمن، باصدایی شکسته گفت: "من دیگر بلند نخواهم شد... فقط پسر عزیزم، محمد را...به مکه برسان و به پدر بزرگش..."
     او نتوانست حرفهایش را تمام کند. به زحمت نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. ام ایمن، آشفته و نگران به بیرون دوید تا شاید دارویی بیابد.
     آمنه برای آخرین بار نفس کشید و در یک احظه تلخ و غمبار، بدنش سست شد و از دنیا رفت. قلب پیامبر شکست . بی اختیار خودش را روی سینه گرم مادر انداخت و در حالیکه هق هق گریه می کرد، پشت سرهم می نالید:"مادر جان! مادر جان!"
        
           ( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها "چهل قصه از زندگی پیامبر اسلام" - نوشته ناصر نادری -  انتشارات پیام محراب)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی  | 

     تخته سنگ نسبتا بزرگی در وسط میدان مسابقه بود و عده ای پهلوان در آن جا حاضر بودند. مردم نیز در اطراف آنان به تماشا نشسته بودند.
     مسابقه وزنه برداری شروع شد تا از بین مردان آهنین ، قوی ترین آنها انتخاب شود و جایزه را نصیب خود کند. خیلی خوشحال بودم.
     قطعا با اندام قوی و ورزیده ام ، هیچ کس قادر نبود به اندازه من امتیاز کسب کند.
     هرکس سنگ را بیشتر بالا می برد، جمعیت تشویقش می کرد. دو سه نفر مانده بود تا نوبت به من برسد. بی صبرانه در انتظار لحظه موعود بودم.
     در این هنگام رسول خدا وارد شد. همه سلام کردیم.
     پیامبر جواب داد و بعد رو به مردم کرد و گفت:
     می خواهید بگویم از همه نیرومندتر کیست؟!.
     همه جشم ها به دهان پیامبر دوخته شده بود. قلبم داشت از جا کنده می شد. شک نداشتم نام مرا خواهد برد، ولی رسول خدا چیزی فرمود که همه را به فکر فرو برد:
     قوی تر از همه، کسی است که علاقه به چیزی ، او را از دایره حق و انسانیت خارج نکند و در هنگام خشم، بر خود مسلط باشد و جز حق نگوید.

         ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات محراب قلم -۱۳۸۱)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط لیلا باباخانی  |