|
آن روز، مدینه حال و هوای ریگری داشت! در همه جا، صدای خنده و شادی بود. هوا، آفتابی و دلنشین بود و نخلهای اطراف مدینه، چشمها را به خود خیره می کرد.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:25  توسط لیلا باباخانی
|
خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی
|
پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی
|
تخته سنگ نسبتا بزرگی در وسط میدان مسابقه بود و عده ای پهلوان در آن جا حاضر بودند. مردم نیز در اطراف آنان به تماشا نشسته بودند. ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات محراب قلم -۱۳۸۱)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:26  توسط لیلا باباخانی
|
|
آمار کل بازدیدکنندگان:
|