تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد - معرفی کتاب (آشنایی با یاران پیامبر"ص")

                               نام کتاب: بی قرار همچون باد
                               نویسنده: میترا بیات 
                               ناشر: انتشارات مدرسه 
                               موضوع: رمانی بر اساس زندگی سلمان فارسی

      ...و طناب بر تن سلمان و تنه درخت پیچید و شاخه بلند سدر بر تنه اش نشست و صدای یهودیان در گوشش طنین افکند که: بگو خدای تو کجاست؟    
     سلمان در میان نخلها ، در سبزی برگها ، در آسماه و در ذرات خاک جای پای خدا را می جست و در خود ضجه می کشید.
     مرد که ریش انبوهی داشت. جلوی چشمان سلمان ایستاد و گفت: ببین عجمی ، اگر خدای تو ، تو را نجات دهد، ما به تو ایمان می آوریم . پس خدایت را صدا بزن .
     ضربات چوب سدر سنگین تر می شد و مردان یهودی بیشتر فریاد می کشیدند که : خدایت را بخوان.
     مانا دستهای ظریف خود را بر پوست پرزخم و خون سلمان کشید و گفت: بخوان سلمان ، خدایت را بخوان.
     پرده زلال اشک ، مردمح چشمهایش را پوشانده بود. گفت: من طالب اویم اما او باید مرا بخواند ، نه من او را.
     ضربات سخت تر از همیشه بر پشتش نشست.
     بوجهل از مکه به مدینه می آمد و محمد منتظر بود او را ببیند و از خدای یگانه برایش بگوید. صدا در گوش محمد در کوچه پس کوچه های مدینه و در میان نخلها پیچید . فرشته بود یا فرشتگان ، جبرئیل بود یا فرشته ای دیگر ، سردر گوش رسول نجو امی داد: ای محمد به در بوجهل و بولهب چند روی؟ چند سال است تا تو در کنار ایشان و آنان تو را نمی بینند؟ روی گردان، دل سلمان پارسی را به دست آر و اگر درد دین می جویی ، از دل وی جوی که پیش از آن که ، تو قدم در عالم بعثت نهی ، چندین سال است که سرگردان ، گرد عالم ، در طلب تو می گردد و از هر کسی نشان تو می پرسد. هیچ ذره نماند از ذره های عالم ، که از وی نشان تو نجست ، هیچ کاروان نماند که از وی خبر تو نپرسید ، هیچ باد نماند که از آن باد نسیم وصال تو نبویید.
     باد شاخه های نخل ها را در هم می پیچید و صدای آواز جبرئیل را به گوش می رساند که می گفت : محمد ، برخیر و دل سلمان پارسی را به دست آر.
     هوا غمبار بود و نخلها سر به گریه داشتند و می گفتند: این نخلبان ماست که بارها و بارها شاخه های ترد درختان بر شانه هایش چون شلاق نشسته است و سلمان نجوا می کرد: خدایا ، چرا مرا وانهادی ، چرا؟
     از آن سوی نخلها جوانی می آمد . جوانی با شانه هایی ستبر و صدایی آشنا . نخلها او را می شناختند و سلمان نیز . با خود اندیشید : او را کجا دیده بودم ؟ چهره اش ، راه رفتنش و پیشانی بلندش . نزدیکتر آمد. در دستش هدیه ای بود ، گرد و شفاف ، چون گوی ، چیزی که بارها و بارها سلمان در خوابهایش دیده بود. یهودیان دست از زدن سلمان برداشته بودند و به دستان مرد جوان می نگریستند. مرد جوان جلو آمد . گوی شفاف را جلوی مردان یهودی گرفت و گفت: این هم طلا برای آزادی سلمان....

     داستان حاضر رمانی است بر اساس زندگی سلمان فارسی ، یکی از یاران خوب پیامبر اسلام (ص) - همان طور که دیدید این داستان بسیار جذاب و تکان دهنده است و خواننده رابر سر ذوق می آورد که داستان را ادامه بدهد - شما می توانید برای خواندن ادامه داستان ، این کتاب را از کتاب فروشی های معتبر تهیه فرمایید.
     
         

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:44  توسط لیلا باباخانی  |