پیامبر هفت ساله بود. او با مادر و "ام ایمن" به مدینه رفت. در راه باز گشت، آنها به آبادی کوچکی به نام "ابواء" رسیدند. خورشید در انتهای افق فرو می رفت و در گوشه گوشه آبادی صدای نشخوار شترها به گوش می رسید.
چند روز بود که مادر بیمار شده و تک تک سرفه می کرد، ولی آن شب، شام هم نخورد، او به شدت سرفه می کرد، گلویش می سوخت و درد به تمام بدنش چنگ می انداخت. پیامبر با چشمهای شفاف و مهربان به صورت زرد مادر خیره شده بود. و نمی دانست چه بگوید.
ام ایمن با نگرانی از آمنه پرسید:"چیزی نیست." سرفه امانش نداد. فردای آن روز، حال مادر بدتر شد. ام ایمن اصرار کرد: "خانم !بهتر است بر گردیم مدینه ."
آمنه نپذیرفت. پیامبر در کنار بستر مادر نشست و دستهای لاغرش را در دست گرفت و بوسید. بعد، رو به ام ایمن کرد و آهسته گفت:"مادر را بیدار کنیم و راه بیفتیم."
ام ایمن با صدایی که بوی غم داشت، گفت: "امروز هم صبر می کنیم ، شاید حال مادرت بهتر شود."
مادر به آرامی چشمهایش را گشود و با مهربانی به فرزندش زمزمه کرد. لبخندی کمرنگ روی لبهایش شکفت. او آرام زمزمه کرد:"پسر عزیزم، محمد جان!"
اشک امانش نداد و نتوانست حرفهایش را بگوید. پیامبر از ته دل گفت:
"مادر جان! اگر زودتر به مکه برویم، حالت بهتر می شود."
آمنه، سرش را چرخاند و رو به ام ایمن، باصدایی شکسته گفت: "من دیگر بلند نخواهم شد... فقط پسر عزیزم، محمد را...به مکه برسان و به پدر بزرگش..."
او نتوانست حرفهایش را تمام کند. به زحمت نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست. ام ایمن، آشفته و نگران به بیرون دوید تا شاید دارویی بیابد.
آمنه برای آخرین بار نفس کشید و در یک احظه تلخ و غمبار، بدنش سست شد و از دنیا رفت. قلب پیامبر شکست . بی اختیار خودش را روی سینه گرم مادر انداخت و در حالیکه هق هق گریه می کرد، پشت سرهم می نالید:"مادر جان! مادر جان!"
( برگرفته از کتاب آواز گنجشکها "چهل قصه از زندگی پیامبر اسلام" - نوشته ناصر نادری - انتشارات پیام محراب)
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 11:43  توسط لیلا باباخانی
|