خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
غرق در این افکار بودم که همسفرم رسید و با صدای بلند به همه اعلام کرد:
در همین جا قدری استراحت می کنیم . دستور آقا است!
من باز غرق پندارم شدم که :
حالا خواهیم دید آن آقا چه قدر راحت در سایه ای می نشیند و دستور می دهد و صد البته وقتی غذا آماده شد، بر سر سفره حاضر خواهد شد!
هر کدام از یاران عهده دار کاری شدند تا ناهار را آماده کنند. هیچ انتظارش را نداشتم ، اما ناگهان رسول خدا(ص) آمد و گفت:
جمع کردن هیزم از صحرا نیز با من.
با این کلام کوتاه ، هر چه بافته بودم پنبه شد!
مات و مبهوت و انگشت به دهان شنیدم که می گفت:
خداوند دوست ندارد بنده اش برای خود نسبت به دیگران ، امتیازی قائل شود.
( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات بوستان کتاب قم - ۱۳۸۱ )
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی
|