تبليغاتX
مجله اینترنتی آفتاب آمد - داستانهایی از زندگی پیامبر اکرم (ص): رشته هایم پنبه شد!

      خوش به حالش رئیس است و در این هوای گرم دست به سیاه و سفید نمی زند و یارانش هم با جان و دل در خدمت او هستند! کاش من به جای او بودم!
      غرق در این افکار بودم که همسفرم رسید و با صدای بلند به همه اعلام کرد:
      در همین جا قدری استراحت می کنیم . دستور آقا است!
      من باز غرق پندارم شدم که :
      حالا خواهیم دید آن آقا چه قدر راحت در سایه ای می نشیند و دستور می دهد و صد البته وقتی غذا آماده شد، بر سر سفره حاضر خواهد شد!
      هر کدام از یاران عهده دار کاری شدند تا ناهار را آماده کنند. هیچ انتظارش را نداشتم ، اما ناگهان رسول خدا(ص) آمد و گفت:
      جمع کردن هیزم از صحرا نیز با من.
      با این کلام کوتاه ، هر چه بافته بودم پنبه شد!
      مات و مبهوت و انگشت به دهان شنیدم که می گفت:
      خداوند دوست ندارد بنده اش برای خود نسبت به دیگران ، امتیازی قائل شود.  
   
             ( برگرفته از کتاب حیات پاکان (1) - نوشته مهدی محدثی - انتشارات بوستان کتاب قم - ۱۳۸۱ ) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 15:42  توسط لیلا باباخانی  |